#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_462
ـ من فقط دختر محمدرضا مجد هستم.
ـ باشه عزیزم گوش کن، حتما حکمت و دلیلی وجود داشته که ...
رو به درسا گفتم:
ـ می تونم پارمیس رو ببینم؟
علی رضا به آرامی نامم را صدا زد. چرا به خودم نگفته بود؟ چرا حامد نگفته بود؟ چرا علی رضا نگفته بود؟ چرا باید این حرف را از زبان سودی جون می شنیدم؟ چشمانم را بستم. نمی توانستم ضربان قلبم را احساس کنم. نمی توانستم نفس بکشم. خفه شدن و اکسیژن نداشتن اصلا اهمیتی نداشت.
درسا گفت:
ـ البته.
چشمانم را باز کردم و با فاصله ی زیادی، بعد از درسا وارد اتاق کناری اتاق پارسا شدم. رنگ صورتی اتاق که در تک تک لوازم درونش جای داشت، واقعا آزار دهنده بود. این آزاردهندگی چه اهمیتی داشت؟ هیچ. پارمیس درون تخت کوچکی با حفاظ های بلند به خواب رفته بود. جلو رفتم. فاصله ی نزدیکم با درسا و حس گرمای بدنش هم مهم نبود. گونه ی نرم و لطیف پارمیس را لمس کردم. کاش می توانستم او را در آغوش بگیرم. نیم قدم به عقب برداشتم و روی زمین نشستم. پاهایم را در آغوش گرفتم و پشتم را به تخت تکیه دادم. با من و زندگی آرامم چه کرده بودند؟
ـ بعد از یه بررسی مختصر، همه چیز حل میشه و تو می تونی با یه تاخیر مختصر به سفرت بری. تازه این طوری چند روز بیشتر فرصت داریم که کنار هم باشیم.
علی رضا بود. کنارم روی زمین نشست. به جوراب های سفیدش خیره شدم. جوراب های او همیشه سفید بودند و تمیز. نفس عمیقی کشیدم. ورود هیچ هوایی را به درون ریه هایم احساس نکردم. هر دو دستم را روی گلویم گذاشتم و فشار دادم. چرا؟ انگشتان علی رضا به دور مچ هر دو دستم حلقه شد و با حرکت سریع و محکمی دستانم را پایین کشید و از گردنم دور کرد.
ـ دیوونه داری چی کار می کنی؟
ـ دارم خفه میشم علی رضا.
ـ این فقط یه شک ...
ـ دارم خفه میشم علی رضا، نمی تونم نفس بکشم.
سرم را خم کردم. چند نفس عمیق دیگر و باز هم هیچ. سینه ام به سوزش افتاد. نمی توانستم اطرافم را واضح ببینم. کسی دستش را دایره وار به پشتم می کشید. گرمای دستش آشنا نبود. علی رضا هنوز هر دو دستم را در دست داشت.
ـ آروم نفس بکش، عجله نکن.
صدای سودی جون بود. دلم نمی خواست لمسم کند. کاش دستش را بر می داشت. ممنوع الخروج؟ چرا؟ چرا با من این کار را می کردند؟ پارمیس درست پشت سرم خواب بود. نمی خواستم از خواب بیدارش کنم. نفس آرامی کشیدم. وجود هوا را در سینه ام احساس کردم. خیلی کم بود. خیلی کم.
سودی جون گفت:
ـ علی رضا بغلش کن.
romangram.com | @romangram_com