#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_461


به جای درسا، علی رضا جواب داد:

ـ خوابیده.

کنار علی رضا و در نزدیکی سودی جون روی مبل نشستم. درسا پای راستش را روی پای چپش انداخت. حرکت پای راستش نگاهم را متوجه خودش کرد. صندل پاشنه دار سرمه ای رنگی به پا داشت. بلندی دامنش تا روی زانویش می رسید و سفیدی پاهای کشیده و بلندش در تضاد زیبا و دیدنی با سیاهی دامنش قرار داشت. با برخورد دستی به بازویم، لرزیدم و بی اختیار خودم را کنار کشیدم. علی رضا بود. خیلی سریع هر دو دستش را بالا گرفت و زیر لب خیلی آهسته عذرخواهی کرد. صاف نشستم و آستین پیراهن مردانه اش را در میان انگشتانم گرفتم. علی رضا لبخند کم رنگی بر لب آورد. سرم را برگرداندم. نگاه خیره ی درسا و سودی جون دقیقا به روی دست من و پیراهن او بود.

علی رضا گلویش را صاف کرد و گفت:

ـ قراره همگی سه روز دیگه بریم شمال. نظرت چیه تو هم با ما بیای؟

با تعجب و ابروهایی بالا رفته به او خیره شدم. کاملا جدی بود. گوشه ی لبم به نرمی بالا رفت. هیچ وقت تصور نمی کردم چنین پیشنهادی را از زبان او بشنوم. رنگ چهره اش هر لحظه سفیدتر می شد.

ـ من فردا ساعت دو و نیم نصف شب پرواز دارم.

حرکت درسا برای جا به جا کردن پاهایش کاملا عصبی بود. دستی که علی رضا به میان موهایش هم کشید همین طور.

سودی جون آرام گفت:

ـ علی رضا اجازه بده من بهش بگم.

ضربان قلبم بالا رفت. به چهره ی سودی جون خیره ماندم. کاملا آرام بود و لبخند محوی بر لب داشت.

گفت:

ـ ممنوع الخروجت کردن.





ممنوع الخروج؟! از جا بلند شدم. علی رضا و درسا هم خیلی سریع با فاصله ی کوتاه بلند شدند. دست علی رضا را دیدم که به سمتم دراز شد. می خواست بازویم را بگیرد. لازم نبود به ذهنم فشار بیاورم تا متوجه خیلی چیزها شوم. حامد به علی رضا خبر داده بود، اما چه وقت؟ وقتی سوار اتومبیل علی رضا شدم، او مشغول صحبت با حامد بود. شکی نداشتم. علی رضا به مادرش زنگ زده بود تا از او برای گفتن این مطلب به من کمک بگیرد. نگران عکس العمل من بود. ممنوع الخروج؟! یعنی اجازه ی خارج شدن از ایران را نداشتم. یعنی اجازه نداشتم به شیلی بروم. یعنی نمی توانستم به ناسا بروم. یعنی نمی توانستم ستاره هایم را ببینم. یعنی این دلتنگی برای ستاره ها مرا می کُشت. یعنی همه چیز تمام شد. همه چیز را نابود کرده بودند. چرا؟ نمی فهمیدم، نمی خواستم بفهمم. دست علی رضا به روی بازویم قرار گرفت. با اخم خودم را کنار کشیدم.

سودی جون گفت:

ـ عزیزم، دخترم، این ...

خیلی سرد و محکم گفتم:

romangram.com | @romangram_com