#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_460
ـ من چطوری باید با این کار کنم؟
مانتو و شالم را در آوردم و روی مبل انداختم. کنارش روی زمین نشستم. پاپی با آن موهای خاکستری بلندش، مرتب در اطرافمان می چرخید و با آن صدای خفه، پارس می کرد. با دقت تک تک محتویات تلسکوپ را از داخل جعبه ی بزرگش بیرون آوردم و با پارسا مشغول سر هم کردن اجزایش شدم. به چهره ی هیجان زده ی پارسا نگاه می کردم و می خندیدم. تمرکزم روی پارسا و تلسکوپ بود، اما متوجه سینی چایی که درسا روی میز داخل هال گذاشت، شدم. پارمیس روی مبل مشغول تکان دادن دست و پایش بود. من حتی متوجه رفتن علی رضا و سودی جون به اتاق پارسا هم شدم.
پشت سر پارسا، در حالی که تلسکوپ را با دقت حمل می کردم، به سمت اتاقش رفتیم. در اتاقش را باز کرد و من سودی جون را دیدم که در کنار علی رضا روی تخت نشسته است. چهره ی علی رضا کاملا گرفته و ناراحت به نظر می رسید. سودی جون هم اخم کرده بود. متوجه دست سودی جون شدم که روی شانه ی علی رضا بود. اخم کردم. چرا این قدر ناراحت به نظر می رسید؟ اول سودی جون سرش را بلند کرد و با دیدنمان لبخند زد.
گفت:
ـ با اون تلسکوپ چی کار می خواید بکنید؟
ـ قراره بذاریمش پشت پنجره ی اتاقم.
پارسا این را گفت و به سمت پنجره اتاقش رفت. علی رضا سریع سرش را بلند کرد و با دیدنم لبخند زد و از جا بلند شد. به سمت من آمد و تلسکوپ را از دستم گرفت.
آرام گفتم:
ـ علی رضا چیزی شده؟
در حالی که پشتش به من بود، خیلی ناگهانی متوقف شد.
بی آن که برگردد گفت:
ـ باید در مورد یه موضوع مهمی حرف بزنیم.
نفس در سینه ام حبس شد. پس دلیل ناراحتی و این رفتار غیر معمولش، به من هم مربوط می شد. تلسکوپ و سه پایه اش را مقابل پنجره گذاشت. جلو رفتم.
داشتم در مورد جزئیات و نحوه ی کار تلسکوپ برای پارسا توضیح می دادم و او با دقت و توجه عجیبی به حرف هایم گوش می داد و مرتب سوال می پرسید. چرا زاویه ی تلسکوپ این قدر مهم است؟ چرا نباید خودش تنظیمات را دست کاری کند؟ اگر به خورشید نگاه کند می تواند انفجارهای عظیمش را ببیند؟ برایش توضیح دادم که نگاه کردن به خورشید به صورت مستقیم چه کار خطرناکی است و تک تک سوال هایش را با دقت پاسخ دادم، اما تمام توجهم به علی رضا بود. گوشه ای ایستاده بود و با چهره ای کاملا جدی تک تک حرکاتم را زیر نظر داشت.
علی رضا به آرامی بازویم را گرفت و گفت:
ـ الان حرف بزنیم؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم. پارسا چنان محو تماشای تلسکوپش بود که متوجه بیرون رفتنمان از اتاق نشد. درسا و سودی جون در هال روی مبل نشسته بودند و آهسته صحبت می کردند. وقتی متوجه حضورمان شدند، صحبتشان را نیمه کاره رها کردند.
رو به درسا گفتم:
ـ پارمیس کجاست؟
romangram.com | @romangram_com