#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_459
ـ پارسا خیلی خوش حال میشه، مطمئنم.
نفسم را با صدا بیرون دادم و لبخند زدم.
به خانه رفتیم. من تلسکوپ را برداشتم. دم گل فروشی ایستادیم. یک گلدان بدون گل گرفتم. گل فروش می گفت تا یک ماه دیگر گل های زیبایی در خواهد آورد. امیدوار بودم درسا از آن خوشش بیاید. دلم می خواست برای پارمیس هم چیزی بگیرم، ولی واقعا نمی دانستم یک بچه ی چند ماهه از چه چیزی خوشش خواهد آمد. از علی رضا سوال کردم. گفت واقعا لازم نیست برای تک تک اعضای خانواده هدیه ببرم. حرفش را قبول کردم.
از دیدن سودی جون در کنار درسا که به استقبالم آمده بودند، متعجب شدم. علی رضا به نرمی دستش را پشتم گذاشت. می خواست مرا به وارد شدن ترغیب کند. به چهره اش خیره شدم و اخم کردم. به گفتگوی نیم ساعت قبل علی رضا در اتومبیل فکر می کردم. تا نیم ساعت قبل تصور می کردم مشغول صحبت با درسا است و می خواهد حضورم را به او خبر بدهد، اما دیدن سودی جون باعث شد با تردید به این تصور نگاه کنم. علی رضا می خواست سودی جون هم در جمعمان حضور داشته باشد.
ـ چیزی شده؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم و وارد شدم. پارسا چنان با شوق و هیجان به استقبالم آمد که علت حضور سودی جون برایم کم رنگ شد. بی تردید چند سانتی متر بلندتر از آخرین باری که دیده بودمش شده بود و صورتش لاغرتر به نظر می رسید، اما هنوز خیلی شبیه علی رضا بود. از دیدن بچه ای که در آغوش درسا بود، شگفت زده شدم!
ـ این پارمیسه؟!
علی رضا با صدا خندید و درسا جلوتر آمد. خودش بود. این را از ستاره های چشمانش فهمیدم، نه از جواب بله ی درسا. نمی توانستم تصورکنم بچه ها این قدر سریع رشد می کنند و عوض می شوند. بلند قامت تر و تپل تر شده بود. گونه هایش گلگون بود و این بار با هوشیاری بیشتری دستانش را تکان می داد، به اطراف نگاه می کرد و آگاهانه لبخند می زد.
پارسا او را از آغوش درسا گرفت و گفت:
ـ می خوای بغلش کنی؟
البته که دلم می خواست او را در آغوش بگیرم و لمس کنم. جعبه ی تلسکوپ را روی زمین گذاشتم و خیلی سریع روی نزدیک ترین مبل نشستم. صدای پارس پاپی را شنیدم. لبخند زدم. از داخل یکی از اتاق ها بیرون آمد و مقابل پایم ایستاد. دلم می خواست او را هم نوازش کنم و روی پایم بگذارم. سرم را بلند کردم و به چهره ی پارسا و سپس پارمیس خیره شدم. هر دو لبخند می زدند. لبخندم عمیق تر شد. بی توجه به نگرانی که در چهره ی درسا دیده می شد، پارمیس را در آغوش گرفتم. پوستش درست به اندازه ای که به یاد می آوردم نرم و لطیف بود. به چهره ی علی رضا خیره شدم. جدیت چهره اش با دیدن نگاهم به یک لبخند تبدیل شد. متعجب شدم.
پارسا گفت:
ـ وای این یه تلسکوپه؟!
ـ آره، خوشت اومد؟
ـ عاشقشم.
به خنده افتادم. پارمیس در میان دستانم حرکت می کرد و من نمی خواستم او را به آغوش درسا برگردانم. با بلند شدن صدای گریه ی پارمیس، با عجله او را به آغوش درسا برگرداندم. نمی خواستم آزارش بدهم.
درسا با صدا خندید و گفت:
ـ نترس، فقط براش غریبه ای، همین.
به چهره ی آرام گرفته ی پارمیس خیره شدم و نفس راحتی کشیدم. کسی پایین مانتویم را گرفت و کشید. پارسا بود.
romangram.com | @romangram_com