#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_458


ـ باشه، باهاتون تماس می گیرم.

موبایلش را با لبخند روی پایش گذاشت و اتومبیل را به راه انداخت.

ـ حال خانم خوشگله ی من چطوره؟

ـ الان که پیشتم خیلی خوبم.

ـ عالیه. دوست داری اول یه سر بریم کافی شاپ همیشگی، بعد بریم خونه؟

گفتم:

ـ نه. میشه بریم پیش پارسا و پارمیس؟ می خوام قبل از رفتن ببینمشون.

با مکث کوتاهی گفت:

ـ البته عزیزم.

وارد اتوبان شدیم. موبایلش را برداشت و شماره گرفت.

ـ سلام. آره، ببخشید، فقط یه دقیقه. می خواستم بگم من و سارا می خوایم بیایم دیدن پارسا و پارمیس.

با گوشه ی چشم نگاهم کرد و گفت:

ـ آره اگه باشی خیلی خوبه. یه موضوع دیگه هم پیش اومده که می خواستم باهات مشورت کنم. ما حدود نیم ساعت دیگه می رسیم. خودت خبرش کن.

با لبخند ادامه داد:

ـ چشم الان قطع می کنم.

دوباره موبایلش را روی پایش گذاشت.

گفتم:

ـ می خوام برای درسا گل بگیرم. راستی میشه اول بریم خونه؟ من یه تلسکوپ نو دارم که اصلا ازش استفاده نکردم، به نظرت اشکالی نداره اون رو به پارسا هدیه بدم؟ البته کمی حرفه ای و بزرگه، شاید ...

انگشتانم را میان انگشتانش گرفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com