#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_457


ـ همین طوری؟ این خداحافظی که قبول نیست. من یه لیست بلند بالا از سوغاتی های درخواستیم آماده کردم. حالا چی کارش کنم؟

خندیدم، کف دستم را به سمتش گرفتم و گفتم:

ـ لیستت رو بده. درسته نمی تونم برم خرید، ولی فکر کنم سعید خوش حال میشه به جای من زحمتش رو بکشه.

با صدا خندید و گفت:

ـ من فقط یه دختر بلوند و خوشگل می خوام، برام میاری؟

دستم را انداختم و به چهره اش که سعی داشت جدی به نظر برسد خیره شدم.

گفتم:

ـ همون دختری که توی عروسی مهدیس لباس قرمز پوشیده و موهاش رو حلقه حلقه درست کرده بود از سرت هم زیادیه.

گرد شدن چشمانش را دیدم. با خنده دستم را برایش تکان دادم و به سمت اتومبیل علی رضا رفتم.

بلند گفت:

ـ کی بهت گفت؟ کیانا؟

در اتومبیل را باز کردم و شنیدم که علی رضا گفت:

ـ مطمئنید؟ این اصلا خوب نیست.

خیلی آرام حرف می زد. با لبخند سوار شدم. لبخند زد، اما لبخندش کاملا غیر واقعی بود. دستم را گرفت و به سمتم خم شد. گونه ام را بوسید و من صدای نامفهوم یک مرد را شنیدم.

علی رضا گفت:

ـ نمی دونم، چرا تا الان بهش چیزی نگفتید؟

نگاه علی رضا برای لحظه ای کوتاه روی چهره ام ثابت ماند و ادامه داد:

ـ آره. باید با یکی مشورت کنم، بعد بهش خبر میدم.

اتومبیل را روشن کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com