#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_456
گفتم:
ـ از بچه ها خداحافظی کن. راستی حواست به این شفیعی باشه.
ـ حتما.
در خروجی ساختمان را برایم باز کرد و گفت:
ـ فردا میام فرودگاه.
ـ نه، اصلا اون جا به اندازه ی کافی شلوغ هست.
در حالی که به علی رضا خیره شده بودم زیر لب گفتم:
ـ حامد می دونه چطوری من رو از بین اون همه آدم رد کنه.
علی رضا داخل اتومبیل نشسته بود. با دیدنم دست تکان داد. فقط سه قدم با اتومبیلش فاصله داشتم. دیدم که قصد پایین آمدن از اتومبیل را دارد، اما چیزی مانعش شد. تعجب را در حالت چهره اش خواندم.
مهرداد گفت:
ـ چطوری این کارو می کنه؟
علی رضا موبایلش را به روی گوشش گذاشت و مشغول حرف زدن شد. تمام تمرکزم را متوجه خودش کرده بود.
نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:
ـ چی؟ نمی دونم، خودش همیشه درستش می کنه. یه بار یادمه خونه خوابیدم و وقتی بیدار شدم تو هواپیما ...
علی رضا خیره نگاهم می کرد و سرش را تکان می داد و گاهی چیزی می گفت.
سرم را به سمت مهرداد چرخاندم و گفتم:
ـ من دیگه باید برم.
romangram.com | @romangram_com