#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_455


ـ سارا من نگرانتم.

نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ فرشته خانم شما خیلی عوض شده. واقعا لازم به نگرانی نیست. وقتی این جایی، از بابت دفتر هیچ نگرانی ندارم، فقط، حامد خواهش می کنم من رو در جریان همه چیز قرار بده، حتی کوچک ترین مسائل. این خیلی برام مهمه. باشه؟

سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:

ـ باشه.

به صورتش خیره شدم و لبخند زدم. دلم برایش تنگ می شد.

گفتم:

ـ خدافظ.

لبخند زد و گفت:

ـ فردا میام دیدنت. پروازت دو و نیم نصف شبه؟

ـ آره. منتظرت می مونم.

نیم قدم به عقب برداشتم. هیچ وقت فکر نمی کردم روزی دلتنگ حامد بشوم، ولی می دانستم در این سفر خیلی زود جای خالی اش را احساس خواهم کرد. چرخیدم و به سمت مهرداد رفتم. دست به سینه ایستاده بود و با آن ژست جالب توجهش و آن لبخند پهنی که بر لب داشت، با دقت نگاهم می کرد.

با اخم گفتم:

ـ تا پایین باهام بیا.

با صدا خندید و تعظیم کرد. خنده ام گرفت. در کنارم با فاصله ی کمی به راه افتاد. عطرش بوی خوبی می داد.

از در دفتر که بیرون رفتیم گفت:

ـ مهدیس صبح زنگ زده بود و حالت رو می پرسید، خیلی دوست داشت امروز این جا بود.

مهدیس. جای خالی اش این روزها حتی با وجود مهرداد به خوبی دیده می شد. وقتی از ماه عسل باز می گشت، من نبودم. دوست داشتم او را هم ببینم. پله ها را آرام پایین رفتیم. مقابل در واحد طبقه ی اول متوقف شدم. تعجب را در نگاه مهرداد دیدم. در واحد مثل همیشه نیمه باز بود. جلو رفتم و در را کامل باز کردم. خانم محمدی میان سالن ایستاده بود و خیلی جدی مشغول صحبت با حسام شفیعی بود. با دیدن حسام شفیعی، بی اختیار اخم کردم. هنوز هیچ کارت دعوت عروسی به دستم نرسیده بود. گوشه ی لبم به آرامی بالا رفت. هیچ کس متوجه حضورم پشت چهارچوب در ورودی نشده و هر کس مشغول کار خود بود. صدای خنده ی نا آشنای کسی را شنیدم. کسی داشت آقای طاهری را صدا می زد. آقای سعادت در حالی که به برگه های در دستش خیره شده بود، طول دفتر را طی کرد و وارد اتاقی شد.

از آخرین باری که وارد این واحد شده بودم، بیشتر از یک سال و سه ماه می گذشت. دقیق به خاطر داشتم. بیست و نهم اسفند بود. در میان سالن و اتاق های پارتیشن بندی شده می گشتم. همه جا مرتب و تمیز به نظر می رسید. متوجه نگاه متعجب حسام شفیعی شدم. حتی حرکت لبش را دیدم که نامم را بی صدا بر زبان آورد. قدمی به جلو برداشت. او آخرین کسی بود که می خواستم با او حرف بزنم. نیم قدم به عقب برداشتم و چرخیدم. هنوز ستاره های شگفت انگیز چشمانش را به خوبی به خاطر داشتم.

romangram.com | @romangram_com