#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_454


ـ سارا، این دادگاه خیلی مهمه. موضوع تنها تو نیستی، ما داریم در مورد ساختمون دفتر مجله حرف می زنیم.

لیوان چای را از روی سینی برداشتم و گفتم:

ـ جایی برای نگرانی نیست.

کاوه گفت:

ـ من کمی شک دارم، نمیشه این قدر مطمئن در موردش نظر داد.

ـ اما من قاطع و مطمئن در موردش نظر میدم و میگم نگران نباشید.

اشاره ی کوچک و نامفهوم سر کاوه را به حامد دیدم. داشت به من اشاره می کرد. حرکت سر حامد را هم دیدم که خیلی کند سرش را به چپ و راست حرکت داد. از حرکت کاوه چیزی متوجه نشدم، اما جواب حامد به سوال نامفهوم کاوه، بی هیچ تردیدی منفی بود. لیوان چای را به دهان نزدیک کردم و جرعه ای نوشیدم. طعم خوبی داشت، اما من حال خوبی نداشتم.

ساعت از شش گذشته بود که همزمان با تمام شدن کارم، صدای زنگ موبایلم بلند شد. لبخند زدم. "دوستم" بود.

گفت:

ـ میای پایین یا بیام بالا؟ من الان جلوی در دفترم.

لپ تاپم را بستم و گفتم:

ـ پنج دقیقه وقت می خوام، اگه خواستی می تونی بیای بالا.

ـ نه منتظر می مونم.

موبایل را داخل جیب مانتویم گذاشتم و خیلی سریع لپ تاپم را داخل کیف مخصوصش جای دادم. نگاهی به اطراف اتاقم انداختم. همه چیز مرتب به نظر می رسید. تمام فایل هایی که نیاز داشتم را در یک ساعت اخیر وارد لپ تاپم کرده و کاغذها و مدارک را هم به داخل کیف لپ تاپم جای داده بودم. شالم را از روی صندلی برداشتم و روی سرم انداختم.

از اتاق که خارج شدم، حامد دم در اتاقش ایستاده بود. بر خلاف همیشه، امروز زود دفتر را ترک نکرده بود.

پرسید:

ـ کارت تموم شده؟

ـ آره، دارم با علی رضا میرم خونه. سوییچ ماشین رو می ذارم خونه، سوییچ یدک هم دست کیاناست. وقتی از هواپیما پیاده شدم، موبایلم رو روشن می کنم. هنوز شمارم رو داری؟

جلو آمد و گفت:

romangram.com | @romangram_com