#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_453
حامد اخم کرد. امیدوار بودم در مورد جدی بودن حرفم تردیدی نداشته باشد. تنها یک نکته ذهنم را پریشان می کرد.
کاوه گلویش را صاف کرد و گفت:
ـ ولی به نظرم بهتره تو در جریان همه چیز قرار بگیری، این طوری می تونی به روند دادرسی کمک زیادی بکنی.
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ هیچ تمایلی به این کار ندارم. کاوه یه سوال دارم.
لبخند زد و از جدیت چهره اش کاسته شد.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ می تونن من رو ممنوع الخروج کنن؟ من فردا شب پرواز دارم.
سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:
ـ نه عزیزم جای نگرانی نیست. به خاطر این جور مسائل پیش پا افتاده کسی رو ممنوع الخروج نمی کنن مگر این که ...
نفس در سینه ام حبس شد. مگر این که چه؟ چرا حرف نمی زد؟
بعد از مکث طولانی ادامه داد:
ـ مگر این که با پارتی بازی و کمی ولخرجی کردن بخوان جلوی رفتنت رو بگیرن.
محکم گفتم:
ـ نمی تونن.
حامد و کاوه همزمان با هم نفس هایشان را با صدا بیرون دادند.
ادامه دادم:
ـ حالا اگه موضوع دیگه ای برای صحبت کردن هست، گوش میدم، وگرنه خیلی کار دارم که برای انجام دادنشون به تنهایی و تمرکز نیاز دارم.
حامد روی لبه ی صندلی نشست و گفت:
romangram.com | @romangram_com