#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_452


با لبخند به سمتم چرخید و گفت:

ـ باید در مورد پرونده یه چیزهایی رو مشخص کنیم. من در جریان بیشتر جزئیات کارهای انحصار وراثت پدرت قرار گرفتم، فقط یه چیزهایی هست که باید در موردش اطلاعات داشته باشم تا بتونم توی دادگاه ازشون استفاده کنم. مثلا در مورد چرایی رفتن مادرت و این که ...

میان حرفش پریدم و گفتم:

ـ حامد در جریان همه چیز هست، از خودش بپرس.

از داخل سینی کنار دستم، بیسکویتی برداشتم و به دهان گذاشتم. طعم چندان خوبی نداشت، اما قابل تحمل بود. مهرداد هنوز نمی دانست من از طعم پرتقال در بیسکویت چندان خوشم نمی آید.

کاوه گفت:

ـ این که خودت برام تعریف کنی خیلی ...

ـ من اون موقع فقط نه سالم بود، انتظار داری همه چیز رو به یاد داشته باشم؟

کلامم چندان هم صادقانه نبود. من تک تک جزئیاتی که به رفتن آن دو ختم شد را به یاد داشتم. این همه چیزی که از آن حرف می زدم، همان جزئیات بی اهمیت بود؛ مثل این که غذای روزی که پدر تابلوی او را به دیوار کوبید چه بوده است. به یاد آوردنشان بد بود، اما بر زبان آوردنشان بی تردید عذاب آور می شد.

ـ نه، ولی همون چیزهایی که ...

به چشمانش خیره شدم و محکم نامش را صدا زدم.

ـ کاوه؟

کلامش را نیمه کاره رها کرد و بعد از چهار ثانیه نفسش را با صدا بیرون داد.

ـ باشه، فهمیدم، نمی خوای در موردش حرف بزنی، من از حامد خان می پرسم. اولین دادگاه بیست و هفت روز دیگه تشکیل میشه که خیلی ...

ـ کاوه، این دادگاه برای من هیچ اهمیتی نداره، متوجه شدی؟ فقط تمومش کن، همین.

ـ اما ...

ـ من واضح و روشن حرفم رو زدم، نمی فهمم چرا درک حرفی به این واضحی برات سخت شده.

رو به حامد که رنگ به رخ نداشت ادامه دادم:

ـ حامد بهم خبرش رو میده. توی این مدت که نیستم، هیچ کسی که فامیلی مجد یا ... یا صادقی رو داشته باشه، حق نداره پاش رو توی این ساختمون بذاره. حرفم کاملا مفهومه؟

romangram.com | @romangram_com