#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_451


سختی روز آخر کار در مجله، با تماس ها و صحبت های کوتاه و پیام های محبت آمیز علی رضا، چندان هم غیر قابل تحمل به نظر نمی رسید. گاهی از خاطر می بردم که قرار است چهار ماه را به دور از این دفتر و حامد و مهرداد و بقیه سر کنم، اما چیزی که دوباره این دوری را به یادم می آورد، سالن شلوغ و پر رفت و آمد دفتر بود. این شلوغی و رفت و آمد، گاهی واقعا آزار دهنده به نظر می رسید. صدای گفتگوها تمرکزم را به هم می ریخت، اما به خوبی متوجه تلاش مهرداد برای کنترل این شلوغی و کمتر کردن این صداها بودم.

ساعت از چهار گذشته بود. احساس ضعف می کردم. به غیر از صبحانه ی مفصلی که به همراه علی رضا و آن چای و بیسکویتی که ساعت دوازده، به اصرار مهرداد با تمرکزی که به روی تنظیم فهرست شماره ی بعد مجله داشتم، خورده بودم، فرصتی برای خوردن چیز دیگری پیدا نکرده و حتی اصرار مهرداد را برای خوردن نهار رد کرده بودم.

ـ آقا حامد و آقای حشمتی می خوان شما رو ببینن.

با تعجب سرم را بالا گرفته بودم. اصلا متوجه حضور مهرداد نشده بودم. حامد به همراه کاوه می خواست مرا ببیند. تمام تمرکزم را به روی کارم از دست دادم.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

ـ اول یه لیوان بزرگ چایی و بیسکویت می خوام.

ـ نهار زرشک پلو ...

ـ نه، فقط چای و بیسکویت می خوام، همین.

ـ بهتر نیست کمی استراحت کنی؟

به چهره اش خیره شدم. بینی اش شباهت زیادی به بینی مهدیس داشت. حس خوبی به او داشتم.

لبخند زدم و گفتم:

ـ کارم تقریبا تموم شده، میرم خونه و استراحت می کنم.

لبانش را به هم فشرد و بی هیچ کلام دیگری اتاق را ترک کرد. موبایلم را از روی میز برداشتم و آخرین پیام علی رضا را خواندم.

ـ «با من چی کار کردی که نفسم به نفست بند شده؟»

لبخند زدم. چشمانم را بستم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. هنوز کلی انرژی در وجودم احساس می کردم. با یاد بوسه های علی رضا، گوشه ی لبم را به دندان گرفتم و تند شدن ضربان قلبم را احساس کردم.

چند ضربه ی آهسته به در خورد و با باز شدن در، بوی عطر چای تازه دم در مشامم پیچید. سرم را صاف و چشمانم را باز کردم. نگاهم به نگاه حامد گره خورد. آهسته نگاهم را به سمت لبخند کاوه برگرداندم.

مهرداد سینی را روی میز گذاشت و آرام گفت:

ـ می خوای این جا بمونم؟

نگاهش کردم. نگران به نظر می رسید. سرم را به آرامی به علامت منفی تکان دادم. از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست. حامد و کاوه رو به روی هم نشسته بودند. خیلی وقت بود که کاوه را ندیده بودم. چهره اش جا افتاده تر و موهای سفید کنار شقیقه اش بیشتر از قبل به نظر می رسید، اما هنوز کشیدگی صورتش برجسته ترین مشخصه ی چهره اش به حساب می آمد و البته که مثل همیشه کت و شلوار خوش دوختی به تن و کیف سیاهی در دست داشت. موهای بیرون زده از گیره ام را پشت گوشم دادم و به چهره ی حامد خیره شدم. آرام، اما سخت به نظر می رسید. می دانستم تک تک حرکاتم را تحت نظر دارد. کاوه خم شد و از داخل کیف سیاهش پرونده ی زرد رنگی را بیرون آورد.

romangram.com | @romangram_com