#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_450


چشمانم را باز کردم به چشمان خندانش خیره شدم و گفتم: چشمای قهوه ای و پر ستاره ی تو باشه.

ابروهاش بالا رفت و لبخندش عمیق تر شد.

ـ پر ستاره؟

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ چشمات ستاره داره، ستاره های رنگی و پر نور. خیلی هم خوشگلن.

خیلی جدی گفت:





ـ چشمای تو به سیاهی شب های بدون ستاره است.

دلم می خواست چشمان من هم ستاره داشته باشد. لبخندم را جمع کردم.

ادامه داد:

ـ اما وقتی داری به آسمون نگاه می کنی یا در مورد ستاره ها و سیاره ها حرف می زنی، چشمات پر ستاره ترین چشمای دنیا میشه؛ زیبا و دوست داشتنی.

لبانم را به هم فشار دادم.

گفت:

ـ نکن دختر. اگه می دونستی این چشمات چه بلایی سر من آورده، خوش حال نمی شدی.

ابروهایم بالا رفت.

با صدا خندید و گفت:

ـ دلم می خواد گازت بگیرم.

جیغی کشیدم و سعی کردم از میان دستانش فرار کنم. گاز محکمی از گلویم گرفت. با مشت آرام به سینه اش کوبیدم. صدای خنده اش بالاتر رفت. صدای خنده اش خوب بود. هر چیزی که در وجود او جای می گرفت، خوب بود.

romangram.com | @romangram_com