#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_449


ـ هی هی، کجا داری میری؟ باز چی شد؟

ازدواج؟ نه، نیازی به فکر کردن نبود. ازدواج آخرین کاری بود که توان انجامش را داشتم. حامد دو بار ازدواج کرده بود و خوش بخت به نظر می رسید. کیانا با وحید ازدواج کرده و او هم خوش بخت بود. مهدیس و شایان هم در عکس هایشان خوش حال به نظر می رسیدند. پوریا هم از ازدواجش حرف زده و گفته بود چقدر احساس رضایت می کند، اما من ازدواجی را به یاد داشتم که پر بود از دعوا. من چنین چیزی را نمی خواستم. ازدواج سخت بود و ممکن بود عذاب آور هم باشد. من آرامش می خواستم، من نمی توانستم مثل کیانا و مهدیس یا حتی حامد، تا آن اندازه به یک انسان دیگر، حتی اگر آن شخص علی رضا باشد، متعهد باقی بمانم. ازدواج برای من مفهومی جز تعهد و دعوا نداشت و من تحمل هیچ کدام را نداشتم.

ایستادم و گفتم:

ـ من نمی تونم.

ـ چرا؟

دستم را گرفت، به آرامی دستم را عقب کشیدم و گفتم:

ـ چون ... برای این که ازدواج کردن همه چیز رو تغییر میده و مجبوری متعهد باشی و محدودت می کنه. من نمی تونم با این چیزها زندگی کنم.

با اصرار دستم را میان انگشتانش گرفت و گفت:

ـ من ازت نخواستم چیزی رو توی زندگیت تغییر بدی یا خودت رو محدود کنی، همین که مطمئن بشم فقط برای منی، کافیه.

"همین که مطمئن بشم فقط برای منی، کافیه." من شی نبودم که او این طور در مورد مالکیت من حرف می زد.

اخم کردم و گفتم:

ـ من شی نیستم.

با صدا خندید و گفت:

ـ البته که نیستی. بیا در مورد یه چیز دیگه حرف بزنیم، مثل این که من خیلی گشنمه و فکر کنم تو از غذاهای کیانا خیلی خوش مزه تر باشی.

چشمانش را تنگ کرد. یک قدم به عقب برداشتم، نیم قدم به جلو برداشت. لبخند زدم. قبل از این که بازویم را بگیرد، شروع کردم به دویدن. نمی توانستم بلند نخندم. فقط دو شب باقی مانده بود، می خواستم از لحظه به لحظه ی این شب ها لذت ببرم.

دو ساعت تمام در آغوشش بودم. حضور دستانش روی بدنم برای نوازش کردنم نفسگیر بود. وقتی لبانش روی گردن، لب ها، پاها و دستانم می نشست، لرزش خفیفی وجودم را فرا می گرفت. چشمانم را می بستم و لحظه لحظه ی حضورش را با تک تک سلول های مغزم به خاطر می سپردم. می گفت زیبا هستم، می گفت دوست داشتنی و دلنشین هستم، می گفت و من با هر کلمه ای که بر زبان جاری می کرد، در لذتی بی انتها غرق می شدم. وقتی حضورش این قدر نزدیک و لمس شدنی بود، نمی توانستم به هیچ چیز دیگری حتی ستاره هایم فکر کنم. حرکت دستان و کلماتش تمام ذهنم را پر می کرد.

این بار، صبح من بودم که با بوسه ی او از خواب بیدار می شدم.

با چشمان بسته لبخند زدم و گفتم:

ـ چقدر خوبه آدم هر روز با یه بوسه، اون هم بوسه ی یار از خواب بیدار بشه و اولین چیزی که ببینه ...

romangram.com | @romangram_com