#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_448
چیزی راه گلویم را بست. به زحمت لبخند زدم. خوش بخت بود. برایش خوش حال بودم. من هم بخشی از خانواده اش بودم. من هم بخشی از خوش بختی و خوش حالی اش بودم. نیم قدم به عقب برداشت، به آرامی لبه ی تخت نشست. کندتر از چند روز قبل حرکت می کرد. خانواده ی من محمدرضا مجد بود، کیانا، مهدیس، حامد، شاید مهرداد. شاید باید نام "دوستم" را در فهرست تماس هایم تغییر می دادم. "نفسم "، "عشقم". نه، علی رضا برایم خیلی چیزها شده بود. "همدم"، این نام بهتری بود.
همان جا لباس عوض کردم. کیانا با لبخند در حالی که درباره ی احساسات عجیب و غریبی که با حضور وحید و حالا این بچه در وجودش پیدا کرده بود حرف می زد و همزمان موهایم را شانه می زد و آرایشم می کرد. وقتی عطر زدم، چشمانش را بست و با لبخند نفس عمیقی کشید. نتوانستم لبخند نزنم. احساسات زیبایی داشت. به برجستگی شکمش خیره ماندم، زیبا به نظر می رسید.
با صدای زنگ، کیانا از جا بلند شد، جلو آمد، دستش را بالا آورد و به آرامی با دو انگشت بازویم را لمس کرد. لرزیدم، اما هیچ حرکتی برای فاصله گرفتن از او یا پس زدن دستش انجام ندادم. دستش را پایین انداخت و با لبخند، بی هیچ حرفی، اتاق را ترک کرد. به درون آینه خیره شدم. لمس شدن توسط کیانا، آن قدرها هم که همیشه تصور می کردم، سخت و بد نبود. صدای باز شدن در و گفتگوی آرام و صمیمی شان را به وضوح می شنیدم. پیراهن ساده ای بود با آستین های کوتاه. بلندی دامنش تا روی زانویم می رسید. یقه ی بزرگی داشت. شده بودم شبیه کیانا، زیبا. صدای بسته شدن در را شنیدم.
ـ سارا کجایی؟
ـ الان میام.
صندل هایم را به پا کردم و از اتاق خارج شدم. دیدمش که در آشپزخانه مشغول برداشتن لیوانی از داخل کابینت است. با دقت به صورت و چشمانش خیره شدم. می خواستم بدانم با دیدنم چه عکس العملی از خود نشان می دهد.
ـ اگه بدونی امروز چی شده؟ رفته بودم پیش درسا، پارسا داشت ... داشت ...
از دیدن دهان نیمه بازش لبخند زدم و جلو رفتم. وارد آشپزخانه شدم. آهسته و آرام لبخند روی لبانش نشست. لیوان را روی میز گذاشت و با گام هایی کوتاه به سمتم آمد. دست راستش به دور کمرم حلقه شد و مرا به سمت خود کشید.
به چشمانم خیره شد و گفت:
ـ من الان چی باید بگم؟ می خوای دیوونم کنی؟ می خوای کاری کنی که به زور هم که شده جلوی سفرت رو بگیرم یا ... یا این که می خوای یه کاری دست خودت و خودم بدم؟
روی پنجه های پایم بلند شدم و گفتم:
ـ هیچ کدوم، می خوام بغلم کنی و یه بار دیگه بگی دوستم داری.
سرش را عقب برد و با صدا خندید. تلاش احمقانه ای بود. داشت مسخره ام می کرد و به تلاش ناشیانه ام برای جذاب بودن، برای ناز کردن می خندید. می خواستم از آغوشش بیرون بیایم که حلقه ی دستش را تنگ تر کرد.
با دست چپ گونه ام را نوازش کرد و گفت:
ـ من حاضرم تا ابد بغلت کنم و بهت بگم دوست دارم. حالا از تو می پرسم دوست داری تا ابد تو بغل من بمونی و دوستم داشته باشی؟
نیازی به فکر کردن نداشتم.
ـ آره.
ـ پس اگه ازت بخوام باهام ازدواج کنی، قبول می کنی؟
به چهره ی کاملا جدی اش خیره شدم. شوخی نمی کرد. ازدواج؟ خیلی سریع از میان آغوشش بیرون آمدم و از آشپزخانه بیرون رفتم.
romangram.com | @romangram_com