#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_447
ـ هیچ وقت فکر نمی کردم این جمله رو از زبون تو بشنوم.
جلو آمد و در حالی که لباس های آویزان شده از چوب لباسی را تک تک کنار می زد گفت:
ـ به خاطر علی رضاست، درسته؟
البته که به خاطر او بود.
بی آن که منتظر جواب من شود ادامه داد:
ـ هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم کسی رو از ته قلبم دوست داشته باشم، اما وقتی با تو آشنا شدم، فهمیدم اشتباه می کنم. تو رو به جای تمام فامیلی که همیشه می خواستم داشته باشم و نداشتم، دوست داشتم. برام خواهر بودی، دخترخاله، دخترعمه و خلاصه همه کَسم شدی، بعد از تو حامد برام شد پدر، عمو، برادر.
نمی دانم آن پیراهن بلند طلایی رنگی که هیچ وقت در میان لباس هایم ندیده بودم را از کجا بیرون آورد و به دستم داد.
گفت:
ـ اما وقتی با وحید آشنا شدم، همه چیز تغییر کرد.
خم شد و کشوی کفش هایم را بیرون کشید.
ـ حسی که به وحید داشتم، هیچ شباهتی به احساسم به تو، حامد یا مهدیس نداشت. خیلی متفاوت و خاص بود.
صندل های تخت طلایی رنگم را بیرون آورد و به دستم داد. کشو را با پا سر جایش برگرداند.
گفت:
ـ من خیلی خوش بختم، چون یه خانواده دارم، تو، حامد، مهدیس و وحید و ...
با لبخند سرش را خم کرد، دستش را روی شکم برآمده اش گذاشت و ادامه داد:
ـ حالا این کوچولو.
سرش را بلند کرد. اشک را در چشمانش دیدم.
با صدای بغض داری گفت:
ـ دلم برات تنگ میشه، زود برگرد.
romangram.com | @romangram_com