#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_446


گفت:

ـ می خوام همیشه کنارم بمونی.

به سمتش چرخیدم، به چشمانش خیره شدم و قاطع گفتم:

ـ من هم همین رو می خوام، ولی به روش خودم.

ـ خودخواهی.

ـ آره، هستم.

نفسش را با صدا بیرون داد. در دستشویی را باز کردم و وارد شدم. مهم نبود در نظرش خودخواه، زشت، مغرور یا بد باشم، همین که دوستم داشت کفایت می کرد.

سر میز صبحانه ای که با هم آماده کرده بودیم، اگر چه لبخند می زد و شوخی می کرد، اما می توانستم احساس کنم چیزی ناراحتش کرده است. امیدوار بودم این ناراحتی مربوط به نزدیک تر شدن سفرم باشد، نه صحبت های چند دقیقه قبل.

مرا به دفتر رساند و رفت. می خواستم این ساعات باقی مانده تا شب، هر چه زودتر تمام شود تا دوباره در کنار علی رضا باشم. دلم برای ستاره ها و آسمانم تنگ شده بود، اما می دانستم چهار ماه تمام برایم پر خواهد بود از لذت حضور و نزدیکی به ستاره هایم. به سختی، اما می توانستم این سه شب را بدون ستاره هایم تنها در کنار علی رضا بگذرانم.

تمام طول روز سنگینی نگاه حامد را به روی خودم احساس می کردم، اما حتی یک بار هم سرم را برای دیدنش از صفحه ی لپ تاپم بلند نکردم. نه او قدمی برای نزدیکی و صحبت با من به جلو برداشت و نه من مشتاق این امر بودم. هیچ وقت یاد نگرفته بودم چطور باید قهر باشم، اما نیاز داشتم کمی در آرامش و بدون سنگینی حضور حامد به کارهایم برسم.

بر خلاف انتظارم، روز آرامی را پشت سر گذاشتم. همه چیز خوب پیش رفت. نسکافه ها و قرمه سبزی که مهرداد برای نهار سفارش داده بود، خیلی خوش طعم بود. دفتر خلوت بود و به غیر از خانم محمدی که برای جلسه ی نیم ساعتی مان بالا آمده بود، در تمام روز تنها مهرداد را دیدم و سنگینی نگاه حامد را احساس کردم. چندین بار صدای داد و فریادهای حامد را وقتی داشت تلفن صحبت می کرد، شنیدم، اما نگاهم را برای دیدنش از برگه ها و صورت خانم محمدی جدا نکردم. از مهرداد پرسیدم چه اتفاقی افتاده است.

او هم فقط شانه بالا انداخت و گفت:

ـ از یه ساعت پیش که یه نفر به موبایلش زنگ زد، خیلی عصبانی شده. چند بار پرسیدم، ولی حرفی نزد.

ساعت از هشت گذشته بود که با سرعت به سمت خانه راندم. علی رضا هم مریض داشت و کارش طولانی شده بود. وقتی به خانه رسیدم، کیانا مشغول گذاشتن چند دست لباس داخل چمدان بود. به لبخند کم رنگی که روی لبان سرخ رنگش شکل گرفته بود خیره شدم. با آن پیراهن بلند و گشاد آبی رنگ، قیافه ی با مزه ای پیدا کرده بود. با لبخند به سمت اتاقم رفتم و مشغول عوض کردن لباس هایم شدم. دلم می خواست برای علی رضا ظاهری متفاوت پیدا کنم.

ـ کمک می خوای؟

بدون آن که نگاهم را از ردیف لباس بگیرم گفتم:

ـ چی بپوشم؟

با تاخیر آشکاری صدای خنده اش بلند شد. نگاهش کردم. گونه هایش قرمز شدند.

گفت:

romangram.com | @romangram_com