#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_445


ـ به چی فکر می کنی؟

به قهوه ای چشمانش خیره شدم و لبخند زدم. سه روز دیگر فرصت داشتم تا به اندازه ی چهار ماه دلتنگی نگاهش کنم. لبخندم کم رنگ تر شد. دستانم را به دور گردنش حلقه کردم. گونه اش را بوسیدم. کمی بیشتر به سمتم خم شد. نفس های نامنظم و داغش به گردنم می خورد.

گفتم:

ـ دلم برات تنگ میشه.

دستانش را به دور بدنم حلقه کرد و نشست. نشستم. به نرمی موهایم را از روی صورتم کنار زد.

گفت:

ـ فقط منتظرم این چهار ماه تموم بشه، بعد هر صبح باید با بوسه ی تو از خواب بیدار بشم.

با لبخند گفتم:

ـ باید؟!

خیلی محکم گفت:

ـ باید.

لبخندم محو شد. تنها کسی که اجازه داشت بایدها و نبایدهای زندگی ام را تعریف کند، خودم بودم. دوست داشتن و حس عمیقی که نسبت به علی رضا در خود احساس می کردم، مسئله ی جدایی بود، اما او هم مثل دیگران حق دخالت در زندگی ام را نداشت، هر چند این دخالت و تعریف، باید و نباید مربوط به یک بوسه باشد. به آرامی از او فاصله گرفتم و از سمت دیگر تخت پایین رفتم.

ـ سارا؟

گیره ام را از روی میز برداشتم و داخل آینه به آشفتگی موهایم خیره شدم. بدون نگاه مستقیم هم می توانستم تصویرش را در آینه ببینم. کمی جا به جا شد. موهایم را برس می کشیدم.

گفتم:

ـ کسی نمی تونه من رو به کاری مجبور کنه و برای من قانون تعریف کنه.

ـ می دونی که منظورم چیزی که برداشت کردی نبود.

ـ نه نمی دونم.

موهایم را با گیره بالای سرم جمع کردم و به سمت دستشویی رفتم. حرکت سریعی را برای پایین آمدن از تخت احساس کردم. قبل از باز کردن در دستشویی، بازویم را میان انگشتانش گرفت. لرزیدم و قبل از این که برای پس زدن دستش اقدامی بکنم، انگشتانش را از دور بازویم باز کرد.

romangram.com | @romangram_com