#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_444


لبخند زدم و گفتم:

ـ همین که هستی خوبه.





سرم را از روی سینه اش بلند کردم و به چشمان بسته اش خیره شدم. مژه های بلندی داشت. پیشانی اش نه خیلی بلند و نه خیلی کوتاه بود. به خال بالای ابرویش نگاه کردم و لبخند زدم. خالِ دوست داشتنی ای بود. صورتش تیره تر از دیروز به نظر می رسید. انگشتم را روی گونه اش کشیدم. کمی زبر بود. لبخندم پر رنگ تر شد. به لبانش خیره شدم. بزرگ بودنِ لب پایینش دلنشین بود. حرکت لبانش که به دو طرف کشیده می شد را دیدم. داشت لبخند می زد. نگاهم را به چشمانش دوختم. چشمانش بسته بود. بدون شک بیدار بود. چرا چشمانش را باز نمی کرد؟ کمی بیشتر خودم را بالا کشیدم. لبخندش بزرگ تر شد. لبخند من هم پر رنگ تر شد. دوباره به لبانش خیره شدم. بوسیدن لبانش مسلما حس خیلی خوبی داشت. لبم را روی لبش گذاشتم و چشمانم را بستم. دستانش به دور بدنم حلقه شد و بی آن که حتی به اندازه ی یک سانتی متر فاصله بگیرد، غلت زد. سنگینی بدنش حس عجیبی داشت. به چشمانش خیره شدم. هنوز بسته بودند.

سرش را کمی عقب برد و با همان چشمان بسته گفت:

ـ چقدر خوبه آدم هر روز با یه بوسه، اون هم بوسه ی یار از خواب بیدار بشه و اولین چیزی که ببینه ...

چشمانش را باز کرد، به چشمانم خیره شد و ادامه داد:

ـ چشمای سیاه تو باشه.

با لبخند گفتم:

ـ تو که قبل از بوسه ی من بیدار نشده بودی؟

با صدا خندید و گفت:

ـ من؟! نه.

شوخی می کرد. می دانستم. گونه ام را میان دو انگشتش گرفت و کشید. دوباره لبانم را بوسید و نیم خیز شد.

خیلی جدی گفت:

ـ چطوری؟

لبخند زدم. وقتی او بود، همه چیز خوب بود.

ـ خوبم.

مشغول نوازش گونه ام شد. به ساعت دیواری اتاق نیم نگاهی انداختم. ده دقیقه از هشت گذشته بود. وقت رفتن به دفتر بود. فقط سه روز زمان باقی مانده بود. لبخندم عمیق تر شد. دو روز را قرار بود در دفتر بگذرانم و برای روز سوم می خواستم کارهای باقی مانده ام را در خانه انجام بدهم. چمدان هنوز گوشه ی پذیرایی باز بود. لیست کارها در ذهنم ردیف شد. دوش گرفتن، سپردن ماهی ها به کیانا، تماس با رابرت و سعید، آماده کردن فایل ها و ...

romangram.com | @romangram_com