#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_443


آرام تر ادامه دادم:

ـ نمی خوام در موردشون دیگه حرفی بشنوم. کاوه قراره همه چیز رو درست کنه، موضوع همین جا تموم میشه.

کیانا با پشت دست اشکی که روی گونه اش نشسته بود را پاک کرد و گفت:

ـ می دونی که تمام این کارها رو به خاطر خودت کردیم، چون دوست داریم.

دوستم داشتند و با پنهان کاری هایشان عذابم می دادند و ناراحتم می کردند. این خاصیت دوست داشتن و عشق بود. انگشتانم را به دور دست علی رضا حلقه کردم. قرار بود علی رضا هم آزارم دهد، ناراحتم کند؟ فقط به خاطر عش، به خاطر دوست داشتن؟ درست همان کاری که او و پدرم با هم کرده بودند. نه، اگر عشق و دوست داشتن خوب بود، پس چرا عذاب و ناراحتی داشت؟

گفتم:

ـ آره می دونم.

از دیدن چشمان خیس کیانا ناراحت می شدم، من از ناراحتی حامد هم ناراحت می شدم، اما آن ها حق نداشتند، آن ها حق نداشتند آرامش زندگی من را این طور با تصمیم هایشان از بین ببرند. دیدم که لبخندی گوشه ی لب کیانا نشست.

ادامه دادم:

ـ برو خونه و استراحت کن.

ـ می خوام مطمئن بشم حالت خوبه.

چشمانم را برای ده ثانیه بستم و چند نفس عمیق کشیدم. بوی عطر تلخ علی رضا در مشامم پیچید. حضورش همیشه خوب بود. همیشه آرامش بخش بود.

گفتم:

ـ علی رضا این جاست. دیگه چیزی برای نگرانی نیست. می تونی بری، من کاملا خوب و آرومم.

کیانا با وجود تمام تردیدی که از چشمان و تک تک حرکات کندش پیدا بود، خانه را ترک کرد. به آرامی از آغوش علی رضا بیرون آمدم. وارد اتاق خواب شدم و در را پشت سرم بستم. به سراغ کمد لباس هایم رفتم. باید کلماتی که چند دقیقه ی قبل کیانا بر زبان آورده بود را فراموش می کردم. نباید به آن اهمیتی می دادم. سِت لباس زیر سیاهم را به تن کردم. بلوز و شلوار راحتی خاکستری رنگم را به تن کردم. کلماتی که نباید هیچ مفهومی می داد. "اون ها برای جبران اومدن تا شاید تو ..." به آرامی شروع به شانه زدن موهایم کردم. بلند شده بودند. کیانا اشتباه کرده بود. بلندیشان به پنج سانتی متر پایین تر از شانه ام می رسید. نباید به یاد می آوردم. به آینه زل زدم. چه چیزی در این چهره ی رنگ پریده تا آن اندازه دوست داشتنی به نظر می رسید؟ چیزی وجود نداشت، اشتباه می کردند، همه اشتباه می کردند. علی رضا، حامد، کیانا، مهدیس، حسام، آراد، صالحی، سامان. هیچ جاذبه ای وجود نداشت، همه اشتباه می کردند. جاذبه تنها میان اجرام دوست داشتنی آسمان من وجود نداشت، نه در میان آدم ها. به چهره ی علی رضا و لبخندش درون آینه خیره شدم. اگر این جاذبه وجود داشت، او هیچ وقت رهایم نمی کرد. اگر جاذبه ای وجود داشت، او و پدرم همیشه در کنار هم باقی می ماندند. علی رضا برس را از میان انگشتانم بیرون کشید و نرم روی موهایم کشید. جاذبه ی ستاره ها و سیاره هایم را درون معادلات ریاضی و فرمول های فیزیک جای می دادم و پیدایشان می کردم، اما جاذبه ی میان انسان ها، میان آدم ها، در هیچ معادله و فرمولی جای نمی گرفت. حق داشتم به وجودش شک کنم؟

علی رضا گوشم را بوسید و من نتوانستم لبخند نزنم. لبخند زدم و جمله ی کیانا در ذهنم تکرار شد. "اون ها برای جبران اومدن تا شاید تو ..." جبران. نفسم را با صدا بیرون دادم. لبخندم محو شد. جبران چه چیزی، وقتی هیچ چیز وجود نداشت؟ انگشتانش به نرمی روی بازویم کشیده شد. دلم می خواست داد بزنم. روزی که رفتند، همه چیز از بین رفت. از جا بلند شدم. مچ دست راستش را گرفتم و با خود کشیدم. دلم می خواست همه چیز را فراموش کنم. فقط باید این سه روز باقی مانده را تحمل می کردم و بعد همه چیز تمام می شد. می رفتم و دلتنگی برای علی رضا و ستاره های اتاقم، حس وصف نشدنی ام به مجله ام، به کیانا، به حامد، به مهدیس و حتی مهرداد و شاید وحید تنها چیزهایی بودند که مرا به این شهر پیوند می دادند. روی تخت دراز کشیدم. علی رضا با مکث کوتاهی کنارم دراز کشید. سرم را روی سینه اش گذاشتم. ضربان قلبش تند می زد. صدای خوبی داشت. صدایم کرد. چقدر خوب بود که گرمای دستش را روی کمرم احساس می کردم. سرم را بلند کردم. خیسی موهایم، پیراهن مردانه ی سفید رنگش را نمناک کرده بود. به چشمانش خیره شدم.

گفت:

ـ چی کار کنم که چشمای خوشگلت اِنقدر غمگین نباشه؟

چشمان هیچ کس به اندازه ی او این قدر قهوه ای نبود، این قدر ستاره و رنگ و نور نداشت. من شیفته ی چشمانش بودم.

romangram.com | @romangram_com