#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_442


ـ اشتباه؟ در مورد چی؟ مگه همیشه همین کارو نکردید؟ جریان اخباری که توی مجله ها و روزنامه ها پخش شده بود رو کی به من گفتید؟ من آخرین نفری بودم که فهمیدم. در مورد شایعه ی برکناری صالحی چی؟ آخرین نفری که در مورد شکایت اون مجله ی نجوم خبر دار شد کی بود؟ یا شاید فراموش کردی وقتی دو سال پیش داشتن مجله رو تعطیل می کردن، سعی داشتید موضوع رو از من پنهون کنید. کیانا من در مورد کدومشون دارم اشتباه می کنم؟

نفسش را به آرامی بیرون فرستاد و گفت:

ـ خیلی چیزهای دیگه هم بوده که از هیچ کدومشون خبر نداری، تمام این پنهان کاری هایی که می کردیم به خاطر خودت بوده. درسته که با ایده ها و نظرات تو همه چیز خیلی راحت تر و سریع تر پیش می رفت، اما حامد می خواست تو در آرامش کار کنی. این خواست همه ی ما بود.

ـ نه این اشتباه شماست! من به موضوعات گذشته اهمیت نمیدم، اون ها تموم شدن، ولی اومدن خواهرم و اون، یه موضوع کاری نیست که بتونید با پنهان کردن از من حلش کنید. تو هم می دونستی، مثل حامد.

ـ آره، ولی ...

ـ اون دو نفر چه نسبتی با شما دارند که ...

سعی می کردم صدایم را کنترل کنم، ولی خیلی بلند حرف می زدم. نمی توانستم درکشان کنم. آن ها حق پنهان کردن چنین چیز مهمی را از من نداشتند. این موضوع به کار ربطی نداشت. این یک موضوع خانوادگی بود. خانوادگی؟! پوزخندی روی لبم نشست. نه، حتی خانوادگی هم نبود. خانواده ی من تنها محمدرضا مجد بود. آن ها تنها با من نسبت خونی داشتند، همین. چیز بیشتری در این میان وجود نداشت. روزی که ترکم کردند، روزی که دیگر نتوانستم ساره را احساس کنم، روزی که بخشی از وجودم را گم کردم، همه چیزی که میانمان وجود داشت، از بین رفته بود. دیگر چیزی وجود نداشت، اما نمی فهمیدم چرا هر بار با شنیدن نامشان چیزی در وجودم در هم می پیچد و جایی میان قفسه ی سینه ام می سوزد.

نیم قدم به عقب برداشتم و گفتم:

ـ تموم شد کیانا. این چیزی نبود که بشه از من پنهونش کنید، این موضوع هیچ شباهتی به بقیه نداره. هر بار پنهان کاری هاتون رو نادیده گرفتم، اما این بار نمی تونم. شما اجازه دادید اون ها وارد جایی بشن که حقش رو نداشتن.

ـ قبول دارم، ولی ...

سکوت کرد. چرا؟

ـ بگو می شنوم.

دستان علی رضا را احساس کردم که دور بدنم حلقه شد.

کیانا آرام گفت:

ـ اون ها برای جبران اومدن تا شاید تو ...

قبل از این که به سمت کیانا هجوم ببرم، دستان علی رضا به دور بدنم سخت شد و مرا در جای خود متوقف کرد. کیانا نیم قدم به عقب برداشت. خیلی رنگ پریده به نظر می رسید. دلم می خواست داد بزنم. برایم خیلی سخت نبود که از میان حصار دستان علی رضا خارج شوم، اما نگاه کردن به برآمدگی عجیب شکم کیانا، این خواستن را کم رنگ می کرد.

چشمانم را بستم و در حالی که سعی می کردم صدایم را پایین نگه دارم گفتم:

ـ کیانا خودت رو از این جریان بکش بیرون.

چشمانم را باز کردم. قطره اشکی که روی گونه اش نشسته بود را دیدم.

romangram.com | @romangram_com