#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_441
ادامه داد:
ـ شانس آوردیم سارا دفتر نبود، وگرنه معلوم نبود چه عکس العملی نشون نمیده.
علی رضا گفت:
ـ توی این مدت چیزی در موردشون به من نگفته.
ـ سارا حتی به اسم اون ها حساسیت داره. ظاهرا برای دیدن سارا و ...
در را باز کردم و گفتم:
ـ چرا اِنقدر کشش میدی کیانا؟
هر دو از دیدنم جا خوردند. علی رضا از جا بلند شد و کیانا تنها به جا به جا شدن روی مبل اکتفا کرد. احساس می کردم شکمش بزرگ تر از آخرین باری شده است که او را دیده بودم.
با اخم رو به علی رضا ادامه دادم:
ـ دنبال چی می گردی علی رضا؟ از خودم بپرس، چرا از کیانا می پرسی؟ می خوای بدونی چی شده؟ باشه بهت میگم. خواهرم و ...
مادرم، لیلی صادقی، حتی فکر کردن به او با این القاب، برایم سخت و دردناک بود. بر زبان آوردنش این دردناکی را چندین برابر می کرد. به نگاه متعجب علی رضا خیره شدم.
آهسته گفت:
ـ خواهر و مادرت.
انگشتانم را مشت کردم و ادامه دادم:
ـ برگشتن و از من شکایت کردن، می دونی به خاطر چی؟ به خاطر ارثی که پدرم به من داده. می دونی نکته ی جالب موضوع چیه؟ این که پدر من ده سال قبل مرده و اون ها تازه متوجه شدن.
نگاهم برای لحظه ای کوتاه به چشمان کیانا خیره ماند و بعد ادامه دادم:
ـ و اما نکته ی خنده دار موضوع مربوط میشه به حامد و کیانا خانم. می دونی چرا؟ اون ها سه ماه قبل اومدن دفتر و من خبر ندارم. می دونی چرا؟ چون مثل همیشه آخرین کسی که از مهم ترین اخبار قراره خبردار بشه، منم، چون همیشه همه چیز رو از من پنهون می کنن.
کیانا به سختی از جا بلند شد و گفت:
ـ سارا جان داری اشتباه می کنی.
romangram.com | @romangram_com