#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_440


ـ سارا؟ سارا؟

صدای عصبی و نگران کیانا بود که نامم را با صدای بلند می خواند. چشمان علی رضا گرد شد. "لعنتی."

ـ لعنتی. اون این جا چی کار می کنه؟ فکر کنم من باید برم بیرون.

پایم را پایین انداختم. برای لحظه ای کوتاه به چشمانم خیره شد و با لبخند خیلی سریع حمام را ترک کرد.

ـ سلام کیانا خانم.

شیر آب را بستم. صدای عصبی کیانا را به خوبی می شنیدم.

ـ سارا کجاست؟ حالش خوبه؟ باید باهاش حرف بزنم.

علی رضا گفت:

ـ سارا همین الان رفت حموم. حالش هم خوبه، پنج دقیقه ی دیگه میاد بیرون و می تونی باهاش حرف بزنی.

با دقت بیشتری گوش دادم.

کیانا با مکث کوتاهی گفت:

ـ شما وقتی اومدم تو حموم بودید؟

شیر آب را باز کردم و روی زمین نشستم. پاهایم را در آغوش گرفتم و چشمانم را بستم. حامد با او تماس گرفته بود، مطمئن بودم. با او حرف زده بود. حتما گفته بود ساره و او از من شکایت کردند. چقدر راحت بود که با حضور علی رضا برای چند دقیقه هم که شده همه چیز، همه چیز را از یاد ببرم و تنها نگرانِ نگرانی و حساسیتش به روی لباس پوشیدنم در مقابل مهرداد باشم. دوباره همه چیز، حامد، خواهرم و او را به یاد آورم.

حوله را به تن کردم و به محض خارج شدن از حمام، صدای کیانا در گوشم پیچید.

ـ درکش می کنم، ولی این که گریه کنه خیلی عجیبه.

ـ آقا حامد چی می گفت؟ من چندین بار از خودش سوال کردم، اما جوابی نداد.

کیانا با مکث کوتاهی گفت:

ـ موضوع از وقتی شروع شد که خواهر سارا و مادرش برگشتن ایران و اومدن دفتر.

کیانا هم می دانست.

romangram.com | @romangram_com