#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_439


ـ مانتوم رو در نیاوردم.

لبخندش را دیدم. حرکت نرم و آهسته ی سرش را دیدم. بوسه ام میان قفسه ی سینه ام نشاند. تمام صورتم گر گرفت. سرش را بلند کرد و دیدم که لبخندش عمیق تر شد.

آهسته گفت:

ـ تو که از این عادت ها نداشتی، چرا قرمز شدی؟

سعی کردم از میان دستانش در بروم، اما حلقه ی دستانش را تنگ تر کرد. نمی خواستم قرمز شدن صورتم را بیشتر از این ببیند.

ـ کجا داری فرار می کنی عزیزم؟

ـ ولم کن من می خواستم دوش بگیرم.

خیلی جدی گفت:

ـ به من نگاه کن سارا.

سرم را بلند کردم، با اخم به چشمانش خیره شدم.

با لبخند گفت:

ـ دوست دارم.

نفسم بند آمد. دوستم داشت. گفته بود، ولی این دوباره گفتن ها خوب بود. آرام از میان دستانش بیرون آمدم. قدمی به عقب برداشت. نمی توانستم به چشمانش نگاه کنم.

علی رضا آرام گفت:

ـ اگه می خوای با لباس دوش بگیری من این جا می شینم.

نیم قدم دیگر به عقب برداشت. به دستانم و شیر آب گرم خیره شدم. می خواست این جا بماند؟ من می خواستم دوش بگیرم.

ادامه داد:

ـ البته می تونی لباس هات رو هم دربیاری، ولی اون وقت نمی دونم می تونم همین جا وایسم و نگات کنم یا نه.

چشمانم را بستم. او مرد بود، من یک زن بودم. با بوسه ها و نوازش هایش بود که حس زن بودن پیدا کرده بودم. دوش آب را باز کردم. از پشت قطره های آب، به چهره اش خیره شدم. دلم می خواست باز به آغوشش برگردم. نیم قدم به جلو برداشت. پایم را برای بیرون آمدن از وان بلند کردم. نیم قدم به جلو برداشت.

romangram.com | @romangram_com