#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_438
نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:
ـ دلم می خواد گریه کنم و اصلا ده ساعت این تو بمونم.
گوشه ی لبش به نرمی بالا رفت. دستش را از دستگیره جدا کرد. قبل از این که فرصتی برای بستن در داشته باشم، کامل وارد حمام شد. در را بست.
ـ برو بیرون.
دستش را بالا آورد. این یعنی داشت برای لمس کردنم اجازه می گرفت؟
گفت:
ـ حالا که دلت می خواد گریه کنی، دلت می خواد ده ساعت تو حموم بمونی، گفتم شاید دلت بخواد منم کنارت بمونم.
نیم قدم به عقب برداشتم. حوصله ی شوخی نداشتم.
ـ برو بیرون.
شالم را کامل از دور گردنم باز کردم و گوشه ای روی زمین انداختم. مشغول باز کردن دکمه های مانتویم شدم. از دیدن نگاهش که به روی انگشتانم و دکمه ها ثابت مانده بود، متعجب شدم. دستانش را پشت کمرش برد و به دیوار تکیه زد. سرم را تکان دادم و مانتویم را هم روی زمین انداختم. این همان مانتوی نخی سیاهی بود که صبح تمیز و اتو کشیده از داخل کمد بیرون آورده بودم. قبل از این که کامل بچرخم، اخمی که روی پیشانی و میان ابروانش افتاد را دیدم. پای راستم را از پشت کمی بالا گرفتم و جورابم را در آوردم.
گفت:
ـ باز تو جلوی این پسره مهرداد این جوری لباس پوشیدی؟
پای چپم را از پشت کمی بالا گرفتم و همزمان به تاپ قرمزی که به تن داشتم نیم نگاه کوتاهی انداختم. جورابم را در آوردم و روی مانتویم انداختم. وارد وان شدم و زیر دوش رفتم. آب هنوز خیلی سرد بود. آب را نتظیم می کردم که متوجه دستانش شدم. دستانم را عقب کشیدم. شیر آب را بست.
به سمتش چرخیدم، به چشمانش خیره شدم و گفتم:
ـ علی رضا حالم خوب نیست، اذیتم نکن.
گفت:
ـ جواب سوالم رو بده. من ازت خواهش کرده بودم جلوی مهرداد این طوری لباس نپوشی.
من خواهشش را نادیده نگرفته بودم. داغی دستش را احساس کردم. انگشت اشاره ی دست راستش زیر بند لباس زیر و بند تاپم قرار گرفت. به چشمانش خیره شدم که همزمان با پایین آمدن دستش حرکت می کرد. با متوقف شدن حرکت انگشتش در انتهای بند لباسم، نگاهش را متوجه من کرد. نفس عمیقی کشیدم. سرم را کمی پایین گرفتم و به خودم، به انگشتان بی حرکتش خیره شدم. تاپ تا نیمه خیس و نمناکم، به بدنم چسبیده بود. قرمزی لباس زیرم اگر چه از زیر تاپم چندان به چشم نمی آمد، اما بندهای قرمزش که به خوبی پیدا بود. کمی، فقط کمی نزدیک تر آمد. لرزیدم وقتی دست چپش از زیر لباس روی کمرم قرار گرفت و انگشتانش به نرمی شروع به حرکت کردند. کمرم را صاف کردم و نیم قدم به عقب برداشتم، اما با اخم مرا به خود نزدیک تر کرد، نزدیک تر از قبل. چرا این طور نفس نفس زدن های بی نظمش برایم دلنشین بود؟
آرام گفتم:
romangram.com | @romangram_com