#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_437


ـ هیچی.

ابروهاش بالا رفت و گفت:

ـ پس من به خاطر هیچی جراحیم رو نصفه ول کردم و مثل دیوونه ها رانندگی کردم و اومدم پیشت و تو هم به خاطر هیچی وسط خیابون نشسته بودی و اون طوری گریه می کردی؟

نگاهم را از چشمانش گرفتم و گفتم:

ـ ولم کن.

به آرامی انگشتانش را از دور بازویم باز کرد. رو به او دو قدم به عقب برداشتم و قبل از این که کامل به سمت اتاقم بچرخم، چیزی توجهم را جلب کرد. صاف ایستادم و از کنار بازویش به تنگ ماهی هایم خیره شدم. چیزی روی آب تکان می خورد. چشم هایم به سوزش افتاد. به آرامی از کنارش عبور کردم. از بالا به داخل تنگ و ماهی بی جانی که روی آب بی حرکت به پهلو قرار گرفته بود خیره شدم. قطره ی آبی که درست در کنار سر ماهی روی آب افتاد، باعث شد پلک بزنم. ماهی قرمز و زیبایم مرده بود. پلک هایم را که باز کردم، همه چیز کدر و نامفهوم شده بود. گونه هایم خیس شد.

ـ سارا، این فقط یه ماهی بود.

درست می گفت، این موجودی که بی جان روی آب تنگ دیده می شد، فقط یک ماهی بود. سه ماه نگرانشان بودم. نگران کثیف بودن آبشان و تَنگ بودن تُنگشان. پدر من که ماهی نبود، او محمدرضا مجد بود. چرا تازه فهمیده بودند مرده است؟ مگر نه این که او همسر لیلی صادقی بود و پدر ساره مجد؟ داشتم خفه می شدم. باز هم نفس کم آورده بودم. چرخیدم و دویدم. نمی دانستم قصد رفتن به کجا را دارم، تنها می خواستم از آن تنگ و ماهی مرده اش دور باشم. وارد اتاق شدم. لحظه ای میان انتخاب تخت و حمام سردرگم شدم. وقتی تصمیم نهایی ام را برای رفتن به حمام گرفتم، دستی به دورم حلقه شد. سعی کردم با فشار بازوهایم، دستانش را از دور بدنم آزاد کنم، اما وقتی نفس های تند و نامنظمش روی گردن و گوشم نشست، کنترلم را از دست دادم. در میان حصار دستانش چرخیدم. دستانم را به دور کمرش حلقه کردم. سرم را به سینه اش چسباندم و با بلندترین صدایی که می توانستم گریه کردم.

یازده دقیقه بی وقفه گریه کردم. آرام تر که شدم، سرم را از سینه اش جدا کردم. متوجه بودم که تمام مدت این یازده دقیقه، بدون لحظه ای مکث، موهایم را نوازش کرده و دوازده بار سرم را بوسیده است. دو قدم به عقب برداشتم و نگاهم برای چند لحظه ی طولانی، روی لکه ی بزرگی که روی پیراهن مردانه ی سفیدش ایجاد کرده بودم، ثابت ماند. چرخیدم و وارد حمام شدم. نمی توانستم به صورت و چشمانش نگاه کنم. گریه کردم، اگر چه احمقانه و به دور از هیچ منطقی به نظر می آمد، اما احساس سبکی و آرامش بیشتری می کردم. در را بستم و به سمت دوش رفتم. آب سرد و گرم را همزمان باز کردم. لحظه ای از سرد بودن آبی که به رویم ریخته شده بود به لرزه افتادم. داشتم شال را از دور گردنم باز می کردم که متوجه باز بودن در حمام شدم. علی رضا میان چهارچوب ایستاده بود و خیره نگاهم می کرد.

گفتم:

ـ دارم دوش می گیرم.

سرش را به علامت مثبت تکان داد و دستگیره ی در را گرفت.

گفت:

ـ حمومت چقدر طول می کشه؟

ـ ده دقیقه.

ـ پنج دقیقه ای تمومش کن. در ضمن گریه هم نکن. باشه؟

دو قدم به جلو برداشتم. دستم را پشت در گذاشتم و در را به جلو هل دادم. با دستی که هنوز به دستگیره ی در بود، مانع شد. با اخم سرم را بلند کردم و به چشمانش زل زدم. نور و رنگِ ستاره های چشمانش انگار پشت هاله ای از غبار پنهان شده بود.

محکم گفت:

ـ اگه بفهمم گریه کردی، اگه پنج دقیقه بشه شش دقیقه، میام تو.

romangram.com | @romangram_com