#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_436
ـ نه.
آغوشش را می خواستم، اما قبل از آن نیاز داشتم آرام تر از چیزی باشم که بودم. نفس عمیقی کشیدم. بوی تلخ عطرش مشامم را پر کرد. همه ی وجودش خوب بود و وجودم را غرق آرامش می کردم.
گفت:
ـ باشه، ولی بهتره بریم خونه. می خوای کمکت کنم بلند بشی؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم. دستش را احساس کردم که به نرمی روی بازویم نشست. حرارت دستش خوب بود. سرم را به سمت دستش برگرداندم و گونه ام را روی دستش گذاشتم. دست دیگرش به دور شانه ام حلقه شد. آرام با همراهی دستش از جا بلند شدم و همزمان چشمانم را باز کردم. "لعنتی". این همه آدم این جا، در نزدیکی من چه می کردند؟ خودم را به علی رضا چسباندم و دوباره چشمانم را بستم.
آرام در گوشم گفت:
ـ تموم شد، الان همه چیز بهتر میشه.
می توانستم به او اعتماد کنم. کنار او همه چیز خوب بود. چشمانم را باز کردم و به آرامی سوار شدم. بوسه ای روی گونه ام نشاند. چشمانم را بستم. با به راه افتادن اتومبیل، حضور دستش را روی پایم احساس کردم. دستش را گرفتم و به سمتش خم شدم. سرم را به بازویش تکیه دادم و نفس عمیق دیگری کشیدم. خوب بود که حضور داشت. کنار او، برای نفس کشیدن هوا وجود داشت. ساره و او از من شکایت کرده بودند. تازه فهمیده بودند محمدرضا مجد مُرده است. سه ماه قبل برگشته بودند، بعد از هفده سال. وقتی می رفتند، من تنها نه سال داشتم. هفده سال بود خواهرم را ندیده بودم. هفده سال بود که صدایش را نشنیده بودم. او هیچ وقت با من تماس نگرفت. خنکی اشک را روی گونه ی راستم احساس کردم. صدای موسیقی آشنایی در گوشم پیچید.
"عاشقم من، عاشقی بی قرارم
کس ندارد، خبر از دل زارم
آرزویی ..."
صدای پدر را به آسانی به یاد می آوردم. من و ساره می خندیدیم و پدر با لبخند این آهنگ را خارج از ریتم در گوش او زمزمه می کرد.
"من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای ..."
او با صدای بلند می خندید. دست علی رضا را فشار دادم. دستم به همراه دستش بالا رفت. بوسه ای که روی دستم نشاند تمام وجودم را به آتش کشید. تمام تلاشم برای بی صدا ماندن گریه هایم بی نتیجه ماند.
تمام مدتی که در آسانسور در آغوشش آرام گرفته بودم، به این فکر می کردم که چطور به خودشان اجازه داده اند بعد از هفده سال برگردند و از من شکایت کنند و سهم ارث بخواهند؟ نوازش های علی رضا خوب بود، آرامم کرده بود، اما ناراحتی که در این یک ساعت تحمل کرده بودم، تبدیل به خشم شده بود. وارد خانه شدیم. علی رضا با کنار پایش در را بست و بازویم را سخت میان انگشتانش گرفت. اجازه نداد از او فاصله بگیرم. به چشمانش خیره شدم. سعی کردم دستش را کنار بزنم، اما اجازه نداد.
با اخم گفت:
ـ چی شده؟ الان راحت می تونیم حرف بزنیم.
با اخم گفتم:
romangram.com | @romangram_com