#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_435


دوباره داد زد:

ـ سارا کجایی؟

داد زدم:

ـ حق نداری سر من داد بزنی، فهمیدی؟ من تو خیابون سعادتم، خیابون موازی دفتر، نزدیک یه مغازه ی ساعت فروشی نشستم. علی رضا؟

تماس را قطع کرده بود. دوباره به لرزه افتادم. گریه ام شدت پیدا کرد. چرا؟ چرا؟ نمی توانستم درک کنم. نمی توانستم تمرکز کنم. جایی درست در میان قفسه ی سینه ام می سوخت. یاد ستاره ها و اعجازشان هم نمی توانست پایان و مرحمی برای این سوزش بی امان باشد.

ـ سارا خانم؟

صدای مهرداد بود. نفس نفس می زد. درست به مانند نفس نفس زدن های علی رضا وقتی صبح ها برای دویدن می رفت و من صدایش را از پشت تلفن می شنیدم و لبخند می زدم. نفس نفس زدن های علی رضا حس عجیبی داشت. خوشایند بود.

ـ من قراره تا وقتی آقا علی رضا برسن، کنار شما بمونم. سارا چیزی می خوای؟

خوب بود که با بوی عطر و صدای آشنایی، این جا، در کنارم حضور داشت. سرم را به علامت منفی تکان دادم. نمی توانستم از میان حصار دستان و پاهایم او را ببینم. با آستین مانتویم اشک های چشم راستم را پاک کردم.

صدایش را شنیدم که گفت:

ـ سارا خانم رو پیدا کردم. حالش خوبه، نگران نباشید.

داشت با تلفن حرف می زد. با حامد یا علی رضا؟ امیدوار بودم کیانا چیزی درباره ی این موضوع نداند. علی رضا گفته بود کیانا حساس شده است و باید مراقبش بود.

گفت:

ـ منتظر می مونم.

سرم را کمی به سمت چپ متمایل کردم و اشک های چشم چپم را هم پاک کردم. نفس عمیقی کشیدم. علی رضا داشت می آمد. اگر چه نه خیلی خوب، ولی می توانستم نفس بکشم. مهرداد این جا حضور داشت و علی رضا در راه بود. باید آرام تر می شدم. نفس عمیق دیگری کشیدم. نباید گریه می کردم، نباید گریه می کردم، باید آرام می شدم. لبم را گاز گرفتم و سوزش چشمانم کمتر شد. باز هم یک نفس عمیق دیگر و حالا کنترل بیشتری روی لرزش بدنم داشتم. چندین و چند بار به زحمت لرزش بدنم را متوقف کردم و بعد از چند ثانیه، خیلی ناگهانی و دور از انتظار، به لرزه افتادم.

وقتی کمی آرام تر شدم که صدای علی رضا در گوشم پیچید. داشت صدایم می زد. نگرانی را در صدایش می خواندم. امیدوار بودم قصد لمس کردن بی اجازه ام را نداشته باشد.

ـ سارا ببینمت.

لحن کلامش کاملا دستوری و قاطع بود. سرم را به علامت منفی تکان دادم.

ـ می خوام بهت دست بزنم.

romangram.com | @romangram_com