#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_434


با خشم، بلند گفتم:

ـ دیگه اسم حامد رو جلوی من نیار.

شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد. صدای خش خش گنگ و مبهمی را هم می شنیدم. این صدا را به خوبی به یاد داشتم. شبی که روی صندلی دندان پزشکی مطب او از خواب بیدار شدم، این صدا را از جایی در همان نزدیکی شنیده بودم.

با صدایی که پر از آرامش بود گفت:

ـ سارا، عزیزم، عشقم، نفسم، من الان می خوام بیام دنبالت و با هم بریم یه جای خلوت و آروم، با هم چای سبز بخوریم و ...

ـ نسکافه، من نسکافه می خوام.

ـ باشه عشقم، با هم نسکافه می خوردیم و بعد بغلت می گیرم و تو بهم میگی چی تو رو اِنقدر ناراحت کرده، ولی قبلش من باید بدونم کجایی تا بیام دنبالت.

ـ نمی دونم.

باید تمرکز می کردم. قرار بود با علی رضا به خانه ام بروم، نسکافه بخوریم و در آغوشم بگیرد. پلک هایم را به هم فشار دادم. از در دفتر بیرون آمده بودم. اتومبیل زرد رنگی مقابل در دفتر پارک شده بود.

علی رضا گفت:

ـ دوباره که تو دردسر نیفتادی؟

به سمت چپ پیچیدم. دوازده قدم به جلو برداشتم.

ـ سارا بهم بگو کجایی؟ این موضوع به صالحی ربط داره؟

وارد یک کوچه شدم. کوچه ی مریم. کوچه را تا انتها آمدم و بعد به سمت راست پیچیدم.

داد زد:

ـ لعنتی حرف بزن ببینم کدوم گوری هستی؟

داد زدم:

ـ سر من داد نزن.

فقط یازده قدم به جلو برداشته بودم که متوجه حضور آن زن شدم. زنی که شال قرمز به سر داشت و من نمی توانستم به خاطر اشک هایم درست و واضح چهره ی او را ببینم.

romangram.com | @romangram_com