#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_433


ـ باشه، فقط می خواستم مطمئن بشم حالتون خوبه.

ـ خوبم، برو.

صدای زنگ موبایلم بلند شد. شماره ی حامد بود. اجازه دادم زنگ بزند. کاش حالم کمی، فقط کمی خوب بود تا به دفتر بر می گشتم و او را می کشتم. همه چیز را خراب کرده بود، همه چیز را. دوباره زنگ زد. تماسش را قطع کردم. پس چرا علی رضا زنگ نمی زد؟ به ساعت موبایلم خیره شدم. ده دقیقه به سه بعد از ظهر بود.

آرام و زیر لب زمزمه کردم:

ـ زنگ بزن، علی رضا خواهش می کنم.

به نام "دوستم" که در میان ملودی آشنایی روی صفحه ی موبایلم روشن و خاموش می شد، خیره شدم. نامش آرام ترم کرده بود. خیلی سریع جوابش را دادم.

با صدای گرفته ای صدایش زدم:

ـ علی رضا؟

با مکث طولانی گفت:

ـ سارا، چی شده؟

چشمانم را بستم و گفتم:

ـ بیا این جا خواهش می کنم.

ـ بگو چی شده؟ دفتری یا خونه؟

می دانستم چند نفر در نزدیکی ام حضور دارند. نمی توانستم چشمانم را باز کنم و سرم را بالا بگیرم. من گریه کرده بودم. صورت و دستانم خیس بودند. چرا این قدر دیر متوجه شده بودم؟

ـ نه.

ـ کجایی؟

محکم و قاطع پرسیده بود. کجا بودم؟ باید تمرکز می کردم. باید به یاد می آوردم چطور به آن جا آمده ام.

باز هم محکم و قاطع گفت:

ـ سارا، سارا به من گوش کن. تو الان دقیقا کجایی؟ حامد خبر داره؟ کیانا می دونه کجایی؟

romangram.com | @romangram_com