#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_432


ـ سه ماه پیش لیلی ...

ـ اسم اون رو جلوی من صدا نزن.

ـ باشه، باشه. خبر نداشتن محمدرضا فوت کرده، تازه یکی، دو ماه ...

تحمل نداشتم. نمی توانستم یک کلمه بیشتر از تحمل کنم. موبایلم را از روی میز برداشتم و بی توجه به صدا زدن های بی وقفه ی حامد، اتاق را ترک کردم. هوای آزاد می خواستم، جایی که بتوانم درست و عمیق نفس بکشم. داشتم خفه می شدم. پله ها را دو تا یکی پایین دویدم. در را باز کردم و بیرون رفتم.

چند نفس عمیق کشیدم. هیچ چیز، هوایی نبود، نمی توانستم نفس بکشم. داشتم خفه می شدم. با گام هایی تند و بلند به راه افتادم. سمت چپ یا راست؟ چه تفاوتی می کرد؟ من هوایی برای نفس کشیدن می خواستم. ساره و او را درک می کردم، اما چطور می توانستم حامد و رفتارهایش را تحلیل کنم؟ او اولین دوستم بود. ده سال گذشته بود و آن ها نمی دانستند محمدرضا مجد، همسر او، پدر ساره، مُرده است. من در کنار حامد بزرگ شدم. تمام این ده سال را کنارم بود، همراهم بود. دلم می خواست داد بزنم. چطور امکان داشت؟ حالا بازگشته بودند. برای چه؟ ده سال گذشته بود. ایستادم. برای گرفتن دفتر، برای گرفتن خانه ای که هفده سال قبل آن جا را ترک کرده بودند. قرمزی شال زنی که تنها چهار گام با من فاصله داشت، توجهم را جلب کرد. با چشمانی متعجب به من خیره شده بود. به من. نیم قدم به عقب برداشتم. زن نگاهش را از من گرفت و به آرامی از کنارم، از یک قدمی ام گذشت. نفس عمیقی کشیدم. این جا هوا بود.

نفس عمیق دیگری کشیدم. چشمانم می سوخت. نمی توانستم درست اطرافم را ببینم، اما از پشت آن پرده ای که مقابل چشمانم شکل گرفته بود، می توانستم حضورشان را تشخیص بدهم. آدم ها این جا بودند. من در خیابان بودم. در نزدیکی آدم هایی که بیشتر از هر زمان دیگری نسبت به وجود و حضورشان احساس تنفر می کردم. کسی از کنارم عبور کرد. آن قدر نزدیک که بوی عطر تنش مشامم را پر کرد. دو نفر داشتند با هم حرف می زدند. به خوبی می توانستم صدای گفتگویشان را بشنوم. داشتند در مورد مردی به نام حسین حرف می زدند. صدایشان درست از پشت سرم می آمد. "لعنتی، لعنتی، لعنتی".

دوباره نفس کم آوردم. می لرزیدم، تمام وجودم می لرزید. به دیوار تکیه دادم و روی زمین نشستم. پاهایم را در آغوش گرفتم. چرا رهایم نمی کردند؟ چرا اجازه نمی دادند زندگی آرام خودم را داشته باشم؟ دلم آسمانم را می خواست. سیاه چاله ها و کوتوله های قهوه ای، کهکشان های نامنظم و حلقه های شگفت انگیز، منظومه های خورشیدی و ثانیه ی یک حیات را.

ـ خانم حالتون خوبه؟

دیدم. دستی را دیدم که به سمتم می آمد. آن دست می خواست مرا لمس کند. نه.

خود را به سمت راست متمایل کردم و داد زدم:





ـ به من دست نزن. برو عقب، به من دست نزن.

داشتم خفه می شدم. من این جا میان این همه آدم چه می کردم؟ من الان باید در اتاقم پشت میز کارم، مقابل لپ تاپم، در حال بررسی نهایی برنامه ریزی های شماره ی آینده ی مجله می بودم و با مهرداد در مورد جزئیات کار حرف می زدم. یک لیوان نسکافه ی داغ می خوردم و گاهی به علی رضا و شب فوق العاده ای که قرار بود در آغوشش، میان نوازش ها و بوسه ها و کلام جادویی اش سپری کنم، فکر می کردم. علی رضا.

پیشانی ام را روی زانوهایم گذاشتم و شماره ی "دوستم" را گرفتم. جواب نداد. دوباره گرفتم. باز هم جواب نداد. دستانم می لرزیدند، اما متن کوتاهی را برایش نوشتم و ارسال کردم.

ـ «فقط بیا، خواهش می کنم.»

نیاز داشتم کنارم باشد. نیاز داشتم آرامم کند. داشتم خفه می شدم. هوایی برای نفس کشیدن می خواستم. کسی در نزدیکی ام حضور داشت. حضورش را احساس می کردم. لرزش بدنم بیشتر شد.

با صدایی که در میان پاهایم خفه شده بود بلند گفتم:

ـ بهم دست نزن.

romangram.com | @romangram_com