#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_431
با اخم و خیلی جدی گفت:
ـ درسته که پدرت تمام اموالش رو به تو بخشیده، ولی از نظر قانونی ...
ـ قانون، قانون، قانون. خفم کردید با این قانون های احمقانه و مزخرفتون! تو، تو همه چیز رو می دونستی، درسته؟
تنها جوابش خیره شدن به چشمانم بود.
گفتم:
ـ از کِی خبر داشتی؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ اون ها حدود سه ماه پیش برگشتن ایران و اول از همه اومدن سراغ من.
"سه ماه قبل؟ لعنتی". سه ماه خیلی زیاد بود، خیلی زیاد.
به سختی صدایم را کنترل کردم و آرام گفتم:
ـ چرا نگفتی؟
ـ چون می دونستم ناراحت میشی.
می دانست ناراحت می شوم. ناراحت، ناراحت، ناراحت. ناراحتی من برای چه کسی اهمیت داشت؟ دانستن ناراحتم می کرد یا این پنهان کاری ها و نگفتن ها؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:
ـ با من چی کار کردی حامد؟ تو خیلی چیزها می دونستی، می دونستی چه حسی نسبت به اون ها دارم، می دونستی ازشون متنفرم، اما باز هم خبرم نکردی.
ـ سارا جان، عزیزم، من ...
ـ من دیگه عزیز تو نیستم، تموم شد حامد، تو تمومش کردی. سه ماه؟ چقدر احمق بودم. دو روز پیش دم در دیدمشون، باهاشون قرار داشتی؟ برای چی؟ اومده بودن این جا رو نگاه کنن و ببینن چقدر می ارزه؟ آره؟ مگه نمی دونستی با من و پدرم چی کار کردن؟ مگه ندیدی به خاطرش چطور علی رضا سرم داد زد و ...
داشتم خفه می شدم. نمی توانستم نفس بگم. حامد، چرا با من این کار را کرده بود؟ دستم را روی قفسه ی سینه ام گذاشتم. همان جایی که عل رضا بوسیده بود. بوسه اش نفسم را بند آورده بود و حالا این حامد، این احضاریه و شکایت خواهرم و او بود که اجازه نمی داد درست نفس بکشم. سینه ام می سوخت. داشتم خفه می شدم. چیزی پشت پلک هایم می سوخت.
حامد از جا بلند شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com