#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_430


گوشی را قطع کردم. کاوه وکیل خوبی بود. می توانستم به او اعتماد کنم. در واقع امیدوار بودم بتوانم به او اعتماد کنم و او قدر این اعتماد را بداند و ناامیدم نکند. باید با حامد حرف می زدم.

رو به مهرداد گفتم:

ـ برو بیرون.

مهرداد با لبخند گفت:

ـ سارا خانم بقیه ی عکس ها ...

داد زدم:

ـ گمشو بیرون.

خیلی سریع اتاق را ترک کرد. به حامد خیره شدم. با من چه کرده بود؟

گفتم:

ـ می شنوم بگو.

روی صندلی نشست و گفت:

ـ چی دوست داری بشنوی؟

احساس خفگی می کردم. چطور می توانست این قدر آرام مقابل من بنشیند و به چشمانم نگاه کند؟

ـ می شنوم بگو.

نفس عمیقی کشید و با مکث طولانی گفت:

ـ اون ها برای گرفتن حقشون ...

اولین چیزی که دم دستم بود را به سمتش پرت کردم. نمی دانم چه بود، اما حامد عکس العمل خیلی سریعی انجام داد و سرش را کنار کشید.

داد زدم:

ـ حق؟ در مورد کدوم حق حرف می زنی حامد؟ همون حقی که با اون من رو تنها گذاشت و رفت یا اون حقی که بهش این اجازه رو می داد که من رو از خواهرم جدا کنه؟

romangram.com | @romangram_com