#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_428


کاغذهایی که در دست داشتم را مچاله کردم. شنیدم که در باز شد. حامد صدایم زد. نگاهم میان برگه های مچاله شده میان انگشتانم و صفحه ی سیاه موبایل مهرداد، در رفت و آمد بود.

ـ همه چیزو بگو، همین الان.

ـ سارا ...

سرد، محکم و قاطع گفتم:

ـ کاوه یا همین الان میگی جریان چیه یا پیدات می کنم و می کشمت! می دونی که نمی تونی به حرفم شک کنی، پس حرف بزن.

دست حامد را دیدم که جلو آمد. می خواست آن برگه ها را از دستم بگیرد. با اخم به چشمانش زل زدم و دستم را عقب کشیدم. حامد هم می دانست. مطمئن بودم. امکان نداشت کاوه بدون اطلاع او کاری انجام دهد. بارها و بارها این موضوع را تجربه کرده بودم. "لعنتی". حامد می دانست و چیزی به من نگفته بود. چرا؟

کاوه با تاخیر آشکاری گفت:

ـ موضوع سر وصیت نامه ست.

وصیت نامه؟! در مورد کدام وصیت نامه حرف می زد؟ رنگ پریدگی چهره ی حامد نشانه ی خوبی نبود.

ادامه داد:

ـ اون ها سهمشون رو از ارث پدرت می خوان.

وصیت نامه ی پدرم، ارثیه ی محمدرضا مجد! پوزخندی بر لب آوردم. سهمشون؟ سهم ساره مجد و لیلی صادقی؟

گفتم:

ـ این موضوع چه ربطی به من داره؟

روی صندلی لم دادم و چشمانم را بستم.

کاوه گفت:

ـ توی وصیت نامه، پدرت تمام اموالش رو به نام تو کرده، حکم تنفیذی که از دادگاه گرفتید، در غیاب مادر و خواهرت بوده، اما ... درسته که تمام اموال پدرت، به نام تو شده، ولی مشکل این جاست که از نظر قانونی مادر و خواهرت هم از اون اموال سهم می برن.

چشمانم را باز کردم و به چهره ی حامد خیره شدم. حامد می دانست. تمام اموال، این تمام اموال شامل ساختمان دفتر هم می شد. سرم را به علامت منفی تکان دادم. حامد، ساره و او داشتند با من، با من و زندگی آرامم چه می کردند؟ دوباره چشمانم را بستم و تمرکز کردم. باید درست ترین کار را انجام می دادم. چند نفس عمیق کشیدم. برای تحلیل چیزی که شنیده و چیزهایی که دیده بودم، تنها به چند ثانیه زمان نیاز داشتم.

گفتم:

romangram.com | @romangram_com