#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_426


تنها چیزی که آزارمان می داد، همان چمدان کوچک داخل سالن پذیرایی بود و آن چند تکه لباس داخلش. این عادت کیانا بود. پنج روز قبل از شروع سفرهای طولانی این چنینی ام، چمدان کوچک سرمه ای رنگم را داخل سالن باز می کرد و آرام و با دقت و حوصله ی فراوان، وسایلم را داخلش جای می داد. علی رضا هر بار با دیدن چمدان اخم می کرد. بهترین راه نادیده گرفتنش، دور بودن از سالن بود.

وقتی علی رضا رفت، باز هم یکی از بهترین شب های زندگی ام به پایان رسید. لبخند به لب خوابیدم، اما صبح وقتی نگاهم دوباره به چمدان گوشه ی سالن افتاد، نتوانستم اخم نکنم. "لعنتی". چهار روز بیشتر فرصت نداشتم و چهار ماه نمی دیدمش.

با مهرداد در مورد نحوه ی مدیریت کارها در زمان نبودنم صحبت می کردم. مهرداد در این مدت کوتاه به خوبی نشان داده بود که فرد قابل اعتمادی است. خیلی راحت با هم کنار می آمدیم، اگر چه هنوز گاهی به شوخی های ناگهانی و دور از انتظارش اخم می کردم، اما حضورش خوب بود.

گفتم:

ـ خیلی خوبه. هیچ مطلبی بدون تایید محمدی و تو و در آخر من چاپ نمیشه، می خوام در جریان کوچک ترین جزئیات قرار بگیرم.

سری تکان داد و لبخند زد. می توانستم در کارها به او اعتماد کنم. چقدر خوب بود که وقتی کیانا و مهدیس نبودند، او حضور داشت.

میان چهارچوب در متوقف شد و به سمتم چرخید. قصد گفتن مطلبی را داشت، اما تعلل می کرد و نمی دانستم چرا؟ به چشمانش خیره شدم.

لبخند پهنی بر لب آورد و گفت:

ـ چند تا عکس از عروسی مهدیس دارم، دوست داری ببینی؟

حتی با وجود آن لبخند هم کاملا جدی به نظر می رسید. واقعا قصد داشت عکس های عروسی مهدیس و شایان را نشانم بدهد؟ سرم را به علامت مثبت تکان دادم. خیلی سریع جلو آمد و لبه ی میز نشست. چند لحظه با موبایلش کار کرد و بعد با لبخند، گوشی سیاه رنگش را به سمتم گرفت. اولین، عکس خودش بود. با آن کت و شلوار و پاپیونی که به دور گردنش بسته شده بود، خیلی متفاوت به نظر می رسید. با ابروهایی بالا رفته به چهره اش خیره شدم.

ـ خوش تیپم؟

نتوانستم به سوالش نخندم. اعتماد به نفس و این طور سوال پرسیدنش مرا به یاد پارسا می انداخت. باید قبل از رفتن او را می دیدم. بعد از علی رضا، دلم برای او هم تنگ می شد. برای پارمیس هم همین طور. سرم را به علامت مثبت تکان دادم. لبخندش عمیق تر شد. عکس بعدی یک عکس دسته جمعی بود. شگفت زده شدم. با دهانی باز به زن سفید پوشی که در میان چهره های ناآشنا ایستاده بود خیره شدم. باورم نمی شد.

ـ این مهدیسه؟

ـ خودشه.

عکس را روی چهره اش متمرکز کردم. با آن آرایش محو و آن لباس سفید و آن تاج درخشانی که بر سر داشت، فوق العاده شده بود. واقعا زیبا به نظر می رسید. سخت بود، اما باید باور می کردم عکس کسی که مقابلم قرار دارد، متعلق به مهدیس است. شایان با فاصله ی کوتاهی در کنارش ایستاده بود. دست شایان که به دور کمر مهدیس حلقه شده بود، توجهم را جلب کرد. لبخند زدم. علی رضا هم بیشتر مواقع این طور دستش را به دور کمرم حلقه می کرد. حس خوبی داشت. همزمان با به صدا در آمدن زنگ در، به عکس بعدی خیره شدم. مهرداد دور شد. سرم را بالا گرفتم. حامد مشغول کار با کامپیوترش بود. مهرداد به سمت در ورودی می رفت. به عکس خیره شدم. مهدیس و شایان در کنار هم ایستاده بودند. مهرداد با ژست جالب توجهی در کنار مهدیس ایستاده بود. عکس بعدی از یک دختر بود. لباس قرمزی به تن داشت و موهای بلند و حلقه حلقه شده اش به خوبی پیدا بود. تنها روی صندلی نشسته بود و لبخند بر لب داشت. زیبا بود. کاملا مشخص بود عکس بدون آگاهی از او گرفته شده است. با لبخند سرم را بلند کردم. مهرداد همراه با مرد میانسالی، در حال آمدن به سمت اتاق من بودند. عکس بعدی متعلق به کیانا و مهدیس بود. برجستگی شکم کیانا به خوبی در عکس پیدا بود. در کنار هم روی صندلی نشسته بودند و هر دو لبخند می زدند. هر دو زیبا بودند. دلم برایشان تنگ می شد. برای مهدیس، برای کیانا. شاید دلم برای وحید هم تنگ می شد. کسی چند ضربه ی آهسته به در زد، احتمالا مهرداد. امیدوار بودم تا قبل از آمدن من بچه اش به دنیا نیاید.

ـ خانم مجد یه نامه دارید.

سرم را بلند کردم. مرد با چهره ای کاملا جدی به طرف میز آمد و برگه ای را به سمتم گرفت. به خال کم رنگی که درست روی نوک بینی اش قرار داشت خیره شدم. برگه را درست مقابل نام و نام خانوادگی خودم، سارا مجد امضا کردم. مرد موهای کم پشتی داشت. پاکتی را به دستم داد و بی هیچ حرفی اتاق را ترک کرد. مهرداد هم با یک گام فاصله به دنبالش رفت. از دیدن عنوان نامه جا خوردم! در واقع چیزی که در دست داشتم، یک احضاریه از دادگاه محلی بود. بارها از مقابل این دادگاه عبور کرده بودم. همزمان با باز کردن پاکت نامه، اخم کردم. نمی توانستم دلیل درستی برای رسیدن این احضاریه به دستم پیدا کنم. کاوه حشمتی قرار بود تمام امور مربوط به شکایت از روزنامه ها و مجله هایی که نام و عکسم را چاپ کرده بودند را بر عهده بگیرد. این احضاریه نباید به دست من می رسید.

به جدولی که پایین صفحه چاپ شده بود نگاهی انداختم. باید با کاوه حرف می زدم. من تقریبا هیچ چیز در مورد این برگه های اداری نمی دانستم. به صفحه ی سیاه موبایل مهرداد که هنوز روی میز قرار داشت، خیره شدم و شماره ی کاوه را گرفتم. بعد از دومین بوق گوشی را برداشت.

ـ سلام خانم مجد. می تونم بعد باهاتون تماس بگیرم؟

romangram.com | @romangram_com