#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_425


ـ عشقتم؟ وجودتم؟ نفستم؟

لبخند زدم. دوستش داشتم. من می خواستم به حس عمیقی که در ذره ذره ی وجودم جریان پیدا کرده است نام عشق بدهم.

کلماتی که در ذهنم جریان پیدا می کرد را بلند بر زبان آوردم:

ـ دوست دارم، عاشقتم.

نفسش را آرام و تکه تکه بیرون فرستاد. گرمای نفسش وقتی روی قفسه ی سینه ام نشست، باز وجودم را به لرزه انداخت. میان دستانش فشرده شدم.

با خنده گفتم:

ـ لهم کردی.

با خنده گفت:

ـ اشکال نداره.

روی تخت رهایم کرد. با خنده سعی کردم از میان دستانش فرار کنم. با خنده سعی داشت مرا میان حصار دستانش نگه دارد. وقتی سنگینی بدنش را احساس کردم، وقتی لبانش روی گردنم نشست، خنده ام به پایان رسید. نفس هایم را سنگین و عمیق بیرون دادم. میان آغوشش فشرده می شدم. برای بی انتها بودن این لحظه ها، این حس، تمام وجودم تمنا بود. صدایش کردم. به آرامی سرش را بالا گرفت. نفس های خوش بو و نامنظمش روی صورتم نشست.

ـ دارم اذیتت می کنم؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:

ـ نه، فقط، همیشه دوستم داشته باش. باشه؟

سنگینی بدنش از روی بدنم کنار رفت. به سمتش غلت زدم و سرم را روی شانه اش گذاشتم. موها و کمرم را نوازش کرد. سرم را بوسید. از زیبایی ام گفت، از عمق احساسش به من و من به کوبش های ناآرام قلبش گوش دادم و آرامشم کامل تر شد.

چقدر در همان حال باقی ماندیم، نمی دانم، اما به آرامی مرا همراه خودش نشاند. یقه ی باز ربدوشامبرم را مرتب کرد، لبانم را بوسید، گفت تنهایم می گذارد تا در آرامش لباس بپوسم. بیرون رفت و در را بست. مرد بودن و زن بودن را به یاد آوردم و تک تک کلماتی که آن روز پدرم بر زبان آورده بود. لبخند زدم. تنها چیزی که به تن داشتم، یک ربدوشامبر بود. چشمانم را بستم و نوازش ها و بوسه هایش را به خاطر آوردم.

لباس عوض کردم و به هال برگشتم. با هم شام خوردیم، با هم حرف زدیم، با هم ظرف شستیم و خندیدیم. نوازشم کرد، مرا بوسید و من در لذت با او بودن در حال محو شدن بودم. سعی می کردم به یاد نیاورم که پنج شب و پنج روز دیگر می روم، اما وقتی آن طور طولانی و عمیق نگاهم می کرد، وقتی آن طور طولانی و سخت مرا در آغوشش می فشرد، تلاشم بی نتیجه می ماند.

ساعت از دوازده شب گذشته بود. خسته بودم. اصرارم را برای ماندن نادیده گرفت. مجبورم کرد روی تخت دراز بکشم. حرف زدیم، سر به سرم گذاشت، با مشت به بازویش کوبیدم. با آن لبخند عمیقی که روی لب داشت، می فهمیدم که وقتی از دست سنگین و درد بازویش حرف می زند، یک شوخی است.

وقتی چشمانم از زور خستگی دیگر توانی برای باز ماندن نداشتند، دستم را گرفت و گونه ام را نوازش کرد. چند دقیقه بعد با بوسه ای که روی لبانم نشاند و تکان تخت، هوشیار شدم. با صدای بسته شدن در ورودی خانه، چشمانم را باز کردم. رفته بود. با لبخند به ستاره های سقف اتاقم خیره شدم. شب فوق العاده ای بود. نمی توانستم برای بهترین شب زندگی ام بین شب تولد شش سالگی ام، شبی که برای اولین بار از تلسکوپی در ناسا به آسمان خیره شدم، شبی که ثانیه صفر انفجار یک ستاره را دیدم، شبی که سقف اتاقم به یک آسمان تبدیل شد و امشب، شبی که پشت سر گذاشته و حس زن بودن تمام وجودم را پر کرده بود، یکی را انتخاب کنم. لبخند زدم. بالشم را در آغوش گرفتم و اگر چه سخت، اما تصور کردم بازوی علی رضا را در آغوش گرفتم و سرم را به روی سینه اش قرار دادم. به خواب رفتم، با عمیق ترین لبخندی که می توانست تمام وجودم را در بر بگیرد. با بوی تلخی که روی پوستم نشسته بود و با یاد بوسه هایش، به خواب رفتم. علی رضا؛ من بهترین شب زندگی ام را با او تجربه کرده بودم.

روز سخت و طولانی و پر مشغله ی دیگری را پشت سر گذاشتم و باز از ساعت هفت تا دوازده شب را با هم گذراندیم. حرف زدیم، خندیدیم، پیتزا درست کردیم، شام خوردیم، به ماهی ها غذا دادیم، در میان آغوشش به آسمان خیره شدم و برایش از ستاره هایم گفتم و از صور فلکی، مرا بوسید، لمس شدم، ساعت ها آغوشش را تجربه کردم و گرمای آشنای تنش را. تا انتهای دنیا، تا مرگ تمام سیاره ها، تا نابودی تمام سیاه چاله ها، من، سارا مجد، دختر استاد محمدرضا مجد، خواهان این نوازش ها و بوسه ها و لمس شدن ها بودم.

romangram.com | @romangram_com