#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_424


یک دقیقه بعد با لبخند از او فاصله گرفتم. لبخند زیبایی بر لب داشت. احساس کردم صورتم گر گرفته است. دلم می خواست به چشمانش خیره شوم و نشوم.

گفتم:

ـ من میرم یه دوش بگیرم.

اخم کرد. "برای این که من یه مردم، برای این که تو یه زنی، برای این که دوست دارم". این جمله اش را خیلی خوب به یاد می آوردم. نظرم را عوض کردم.

گفتم:

ـ فردا دوش می گیرم.

خندید و گفت:

ـ راحت باش، تا تو دوش بگیری، من هم یه سر میرم بیرون. هم باید به مطب یه سر کوتاه بزنم، هم شام می گیرم. عجله کن، چون خیلی زود بر می گردم. قراره چهار ماه تنهام بذاری، نمی خوام این چند روز باقی مونده رو از دست بدم.

چشمکی زد و خیلی سریع خانه را ترک کرد. پنج شب و پنج روز دیگر باقی مانده بود. می رفتم و به ستاره هایم نزدیک تر می شدم. لبخند زدم. می رفتم و از علی رضا دور می شدم. اخم کردم.

دوش مفصلی گرفتم. برای اولین بار می خواستم برای کسی زیبا به نظر برسم. موهایم را با دقت و وسواس خشک کردم. ریمل زدم و بعد از زدن رژ، لب هایم درست به مانند لب های همیشه سرخ کیانا بود. فرچه ای را از داخل کشو بیرون کشیدم و درست شبیه حرکت دست کیانا، روزی که مرا برای رفتن به خانه ی علی رضا و دیدن خانواده اش آماده می کرد، فرچه را به روی گونه هایم کشیدم. گونه هایم رنگ گرفت. لبخند زدم. عطر زدم، بوی شیرین و ملایمی داشت.

از جا بلند شدم و حوله ی سفید تنم را با ربدوشامبر زرشکی رنگی عوض کردم. در کمد را باز کردم. کشو لباس زیرم را بیرون کشیدم. بوی عطر شیرین و ملایمم در تلخی عطر علی رضا گم شد. صاف ایستادم و به ردیف لباس هایم خیره شدم. می توانستم احساسش کنم. درست یک گام دورتر از من ایستاده بود. دست راستش به نرمی روی پهلویم قرار گرفت و دست چپش را دیدم که به سمت ردیف لباس های زیرم دراز شد. با مکث کوتاهی، سِت ساده ی سرمه ای رنگی که پاپیون کوچکی درست در محل اتصال بند لباس قرار داشت را به دستم داد. دست چپش هم به روی پهلویم نشست. نفس حبس شده ام همزمان با بوسه ای که از گردنم گرفت، آزاد شد.

ـ درست از لحظه ای که فهمیدم نمی تونم نظرت رو برای رفتن عوض کنم، دلم برات تنگ شد.

سرم را به سمتش چرخاندم.

ادامه داد:

ـ فکر نمی کردم یه روز بتونم چنین حس قوی ای به کسی داشته باشم. اول قرار بود برام یه تفریح باشی، اما متعجبم کردی، کنجکاویم در موردت شروع شد و یه روز به خودم اومدم و دیدم ندیدنت چقدر سخته.

دستانم را به روی دستانش قرار دادم. حرارت بدن من بالا بود یا دستان او داغ و تبدار به نظر می رسید؟ وقتی بوسه های بی انتهایش به روی گردن و گونه ام شروع شد، چشمانم را بستم و سرم را بالا گرفتم. نوازش سر انگشتانش روی پهلو و شکمم دیوانه کننده بود. دلم می خواست بیشتر در آغوشش فرو بروم. حس خواستن او تمام وجودم را پر کرده بود. من دیده بودم که یک عشق آتشین، به نفرتی بی انتها تبدیل شده است. نمی دانستم این حس عمیقی که تمام وجودم را در هم می پیچد عشق است یا نه. من دیده بودم و باز هم این حس دیوانه کننده را طلب می کردم. عقل، با تجربه مرا از این حس زیبا و جادویی دور می کرد و باز همان عقل بود که می خواست این زیبایی تا ابد تکرار شود. نمی توانستم جز به آن فکر کنم. ستاره ها، باید به آن ها فکر می کردم. خورشید SUN، مرکز منظومه ی شمسی، با حرارتی به اندازه ی لب ها و دستان علی رضا. نمی توانستم تمرکز کنم. باید از علی رضا فاصله می گرفتم، اما قبل از آن چیزی باید ذهنم را از این مرکز انرژی دیوانه کننده دور می کرد. به ساره فکر کردم و حرکت رو به بالای دست علی رضا نفسم را بند آورد. به کلمه ی مادر، به حضور و وجودش فکر کردم و فشار ملایم دندان های علی رضا به روی گردنم وجودم را به لرزه انداخت.

به آرامی، با هدایت دستانش به سمتش چرخیدم. به چشمان خمارش خیره شدم. چشمانم را بوسید. صورتم را میان دستانش به حبس کشید. به لبخند عمیق و کم رنگش خیره شدم.

ـ عشقمی، وجودمی، نفسمی.

لبانم را بوسید. در آغوشش، میان دستان قدرتمند و نوازشگرش گم شدم. لبه ی تخت نشست. دستم را گرفت و روی پاهایش نشستم. قفسه ی سینه ام زیر بوسه هایش به تپش افتاد. دستانم را به دور سرش حلقه کردم و موهای خوش بویش را بوسیدم. سرش را بالا گرفت و به چشمانم زل زد.

romangram.com | @romangram_com