#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_423


زن گفت:

ـ طبقه ی پانزدهم.

من گفتم:

ـ حسود نباش.

تعجب را در چهره اش خواندم. صدایم زد. به آرامی از کنارش عبور کردم و از آسانسور خارج شدم. کلید را در قفل چرخاندم و وارد خانه شدم. چراغ ها را روشن کردم.

ـ چرا؟

ایستادم. سوالش کاملا واضح بود. او گفته بود نسبت به من حسود است و من چنین چیزی را نمی خواستم. دلیل من هم کاملا واضح و روشن بود. مگر نه این که همین حسادت و حساسیت ها، روزهای خوب و خوشی که انتظارش را داشتیم، از بین برده بود؟

گفتم:

ـ خب چون ... نمی دونم چطوری در موردش حرف بزنم.

جلو آمد و قبل از این که دستم را بگیرد، نیم قدم به عقب برداشتم. نفس عمیقی کشید و دستش را بالا گرفت. مقابل صورتم.

گفت:

ـ می خوام دستت رو بگیرم.

انگشتانش آرام به دور مچ دستم حلقه شد و بعد به آرامی همان یک قدم فاصله یمان را با گامی کوچک از میان برد. نگاهش به روی چشمانم ثابت ماند، اما دستم را بالا گرفت و بوسه ام روی انگشت اشاره ام نشاند.

گفتم:

ـ بابا حسودی می کرد و با هم دعواشون می شد. سر هم داد می زدن و من خیلی می ترسیدم. اگه حسودی کنی و سرم داد بزنی و باهام دعوا کنی، اون وقت ممکنه دیگه دوستم نداشته باشی.

سکوتش طولانی شد و نگاهش سنگین تر. آرام و آهسته از او فاصله گرفتم.

گفت:

ـ باشه دیگه حسودی نمی کنم. می خوام مطمئن باشی همیشه دوست دارم.

لبخند زدم. به او اعتماد داشتم. دوستم داشت، همیشه. لرزیدم. حس خوبی بود، نه، حس فوق العاده ای بود. دوستم داشت و همین برای من کافی بود. با دو گام محکم خود را به او رساندم. دستانم را به دور گردنش حلقه کردم. روی پاشنه های پایم ایستادم. به ستاره های رنگی و نورانی چشمانش خیره شدم و بعد به لبانش. دوستم داشت. قلبم چنان تند می زد که به راحتی می توانستم صدای تپش های منظمش را بشنوم. سرم را کمی به سمت چپ کج کردم و لبانم را روی لبانش گذاشتم. درست به مانند خودش، او را بوسیدم. دستانش به سختی دور کمرم حلقه شد و مرا به سمت بالا بلند کرد. حسی که داشتم برایم از هر حس دیگری قوی تر بود.

romangram.com | @romangram_com