#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_422


ـ میشه جلوی این پسره مهرداد مانتوت رو در نیاری؟ یا حداقل یه چیز پوشیده تر بپوش.

به تی شرت سفیدی که به تن داشتم خیره شدم. آستین های خیلی کوتاهی داشت و نازک بود. شانه بالا انداختم و مانتویم را به تن کردم. جلو آمد و دستانش را به دور کمرم حلقه کرد. سرم را بالا گرفتم و اخم محوی که میان پیشانی اش نشسته بود توجهم را جلب کرد.

آرام گفت:

ـ باشه؟

ـ لباس من چه اشکالی داره؟

با تاخیر آشکاری گفت:

ـ رنگ سیاه لباس زیرت معلومه. سارا جان، اصلا درست نیست جلوی یه غریبه این طوری لباس بپوشی.

ـ مهرداد غریبه نیست.

پیشانی اش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت:

ـ باشه، ولی این طوری لباس نپوش.

اخم کردم. هیچ کس حتی علی رضا نمی توانست به من بگوید چه کاری را باید انجام دهم و چه کاری را نباید. من بایدها و نبایدهای زندگی خودم را می ساختم. صاف ایستاد و هر دو بازویم را میان انگشتانش گرفت.

به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ فقط چون حسودم و نمی خوام کس دیگه ای جز من زیبایی های تو رو ببینه، ازت خواهش می کنم کمی در مورد لباس هایی که جلوی دیگران می پوشی دقت کنی.

بازوهایم را از میان دستانش بیرون کشیدم و شالم را بر سر انداختم. کیف و موبایلم را از روی میز برداشتم و قبل از او اتاق را ترک کردم. حسود بود، حسادت می کرد. "لعنتی".

با اتومبیل او به خانه برگشتیم. داخل آسانسور پیشانی ام را به آینه ی خنکش چسباندم و چشمانم را بستم. وقتی دستانش به دور کمرم حلقه شد، بی اختیار لبخندی روی لبم نشست. چانه اش را روی شانه ام احساس کردم و چند لحظه بعد گونه ام را بوسید.

ـ از حرفی که در مورد لباس پوشیدنت زدم ناراحت شدی؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ نه، فقط حساسیتت رو نسبت به این موضوع درک نمی کنم و این که ...

چشمانم را باز کردم و دستم را روی دستان حلقه شده اش گذاشتم. دوباره گونه ام را بوسید. به آرامی از آغوشش بیرون آمدم.

romangram.com | @romangram_com