#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_421
ـ بعد با هم صحبت می کنیم.
و ارتباط را قطع کرد. شگفت زده به آن همه آرامشی که ناگهان تبدیل به این خشم شده بود فکر کردم. دلیلی وجود نداشت.
خستگی تمام آن روز با حضور علی رضا در دفتر از بین رفت. مشغول بررسی آخرین جزئیات سر مقاله ی شماره ی بعد مجله بودم که در با صدای خفه ای باز شد. از تلخی بوی عطرش فهمیدم اوست. با لبخند سرم را بلند کردم و ایستادم. پیراهن چهارخانه ی سرمه ای و آبی به تن داشت و شلوار مردانه ی سرمه ای رنگ. با چند گام بلند خودش را به من رساند و دستش را بلند کرد. باز هم داشت برای لمس کردنم اجازه می گرفت. نیم قدم به جلو برداشتم و سرم را روی سینه اش قرار دادم. نامنظم شدن ضربان یک نواخت و آرام قلبش را شنیدم. دستانم را به دور کمرش حلقه کردم. چقدر به حضور و آرامشی که با این حضور در وجودم پخش می شد، نیاز داشتم. سخت در آغوشم گرفت. بوسه هایی که به موهایم می زد را به خوبی احساس می کردم. انگشت اشاره ی دست راستش را زیر چانه ام قرار داد و سرم را بالا گرفت. یک بوسه روی پیشانی، دو بوسه روی گونه، بوسه های بعدی را روی لبانم نشاند. دستانم را به دور گردنش حلقه کردم. برای بوسه هایش از همین لحظه دلتنگ بودم. صدایش کردم.
ـ علی رضا؟
اول بوسه ای از لبانم گرفت و بعد گفت:
ـ جونم؟
ـ بیا با من بریم.
به چشمانم خیره شد و موهایم را از روی پیشانی ام کنار زد.
گفت:
ـ تو چرا نمی مونی؟
چشمانم را بستم و گفتم:
ـ دارم خفه میشم، اگه چند روز بیشتر این جا بمونم دیوونه میشم، دلم ستاره می خواد.
ـ من هم دلم تو رو می خواد.
هر ثانیه ای که می گذشت، برای رفتن بی تاب تر و برای دوری از علی رضا دلتنگ تر می شدم. کشیده شدن نوازش گونه ی انگشتانش را روی بازوی لختم احساس کردم.
گفت:
ـ بریم خونه؟
ـ آره.
به نرمی و بی اشتیاق از آغوشش دور شدم. مانتویم را برداشتم.
گفت:
romangram.com | @romangram_com