#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_420
روی پنجه ی پایم ایستادم و ادامه دادم:
ـ قبل از این که جوابم رو بدی، خوب فکر کن. مهم نیست کیانا، مهدیس یا حامد بهت چی گفتن، اما دروغ نگفتن به من خیلی مهمه. قراره با هم کار کنیم، اگر بهم دروغ بگی دیگه بهت اعتماد نمی کنم. دیروز بعد از رفتن من کی این جا اومد و چرا؟
نفس های نامنظمش را روی صورتم احساس می کردم. خیلی به او نزدیک بودم. نیم قدم به عقب برداشتم، بی آن که نگاهم را از نگاهش بگیرم. نیاز به زمان داشت تا تصمیم درست را بگیرد. او نباید به من دروغ می گفت. حامد و کیانا و مهدیس همیشه چیزهایی را از من پنهان می کردند. درک می کردم که به خاطر نگرانیشان است، اما نیاز داشتم کسی را صادقانه و بدون پنهان کردن مسائل، در کنار خود داشته باشم. امیدوار بودم مهرداد هنوز خیلی تحت تاثیر حامد و مهدیس قرار نگرفته باشد.
پشت میزم نشستم و لپ تاپم را روشن کردم. با دیدن عکس آسمان کویر، لبخندی بی اختیار بر روی لبم نشست. زیبا بود، شگفت انگیز و خواستنی.
گفت:
ـ اول فکر کردم شما برگشتید، اما وقتی بالا اومدن، فهمیدم اشتباه کردم. آخه اون خانم خیلی شبیه شما بود، فقط ...
ـ می دونم، بعد چی شد؟
نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
ـ سه نفر بودن، یه آقا و دو تا خانم که یکیشون میانسال بود. آقای نجفی، حامد خان ظاهرا منتظرشون بودن، یکی، دو ساعتی با هم صحبت کردند و بعد ... بعد کمی توی دفتر چرخیدن.
چی؟! چرا؟
ـ توی اتاق من هم اومدن؟
با مکث کوتاهی گفت:
ـ بله. اون دو تا خانم حدود ده دقیقه ای این جا بودن و اون آقا هم که فکر کنم اسمش تام بود، داشتن با حامد خان حرف می زدن.
ـ فهمیدی در مورد چی حرف می زدن؟
جواب سوالم منفی بود. "لعنتی". ساره و او این جا در این اتاق بودند. حامد از خیلی چیزها خبر داشت، اما اجازه داده بود آن ها وارد اتاق من بشوند. چرا؟ دستانم را مشت کردم.
قاطع و محکم گفتم:
ـ به حامد در مورد سوال هایی که پرسیدم چیزی نگو. در ضمن به هیچ عنوان این سه نفر حق ندارن وارد این ساختمون بشن. اگه بفهمم دور از چشم من این جا اومدن، زندت نمی ذارم، متوجه منظورم شدی؟
با تاخیر سرش را به علامت مثبت تکان داد. حامد! او اولین دوستم بود، همیشه نگرانم بود، همیشه کمکم می کرد، همکارم بود؛ پس چرا؟ او که می دانست چه حسی نسبت به این دو نفر دارم، چرا آن ها را به داخل راه داده بود، با آن ها صحبت کرده بود و اجازه داده بود وارد دفتر کار من شوند، چرا؟ دلیل پنهان کاری های دیگرش را درک می کردم، ولی این موضوع چیزی نبود که در وجودم درک و فهمی در موردش احساس کنم. حامد داشت چه کار می کرد؟ آن ها چرا به این جا آمده بودند؟ اصلا چرا بعد از هفده سال برگشته بودند؟ حس فوق العاده بدی داشتم. هر لحظه برای شروع این سفر بی تاب تر می شدم. نیاز داشتم از این محیط، از این آدم ها، دور باشم. می خواستم به ستاره های دوست داشتنی ام نزدیک تر باشم. خسته بودم، دلم علی رضا را می خواست، دلم ستاره هایم را می خواست. چرا این شش روز باقی مانده این قدر دیر می گذشت؟ کاش زمین تندتر می چرخید.
قبل از این که فرصتی برای صحبت با حامد داشته باشم، دفتر را ترک کرد. کاملا عصبانی و به هم ریخته بود. حتی وقتی صدایش زدم، نایستاد. به موبایلش زنگ زدم. با خشم و فریاد گفت:
romangram.com | @romangram_com