#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_419
ـ آره.
سوالش پر از خنده و شیطنت بود، اما جواب من کاملا جدی بود.
با مکث طولانی گفت:
ـ ساعت هفت کارم تموم میشه. دفتر بیام دنبالت یا مستقیم بیام خونه؟
اگر کنارم حضور داشت، از او می خواستم در آغوشم بگیرد.
ـ بیا دفتر. منتظرتم.
ـ برای دیدنت لحظه شماری می کنم.
ضربان قلبم بالا رفت. کاش این جا بود. نمی توانستم درست نفس بکشم.
مهرداد با لبخند در را برایم باز کرد. لحظه ای به چشمان بی ستاره اش خیره شدم و در مقابل سلامش فقط به تکان دادن سر اکتفا کردم. نگاهم به سمت اتاق حامد کشیده شد. باز هم مشغول صحبت کردن با تلفن بود. کاملا عصبی و بی قرار به نظر می رسید.
مهرداد پشت سرم وارد اتاق شد و گفت:
ـ دیروز خانم سماواتی زنگ زد و گفت طرح های گرافیکی رو تا امروز بعد از ظهر براتون ایمیل می کنه و آقای شمس هم ...
ـ دیروز بعد از رفتن من، دیگه کی اومد؟
شالم را روی صندلی انداختم و گیره ی سرم را باز کردم. نگاهش برای چند ثانیه متوجه موهایم شد. موهایم را دوباره بالای سرم جمع کردم.
نفسش را با صدا بیرون داد و گفت: بعد از رفتن شما؟! هیچ کس نیوم ...
دستم را خیلی سریع بالا گرفتم و گفتم:
ـ هیس.
ساکت شد. جلو رفتم. در یک قدمی اش ایستادم. با چشمان گرد شده به چشمانم زل زده بود. واقعا بلند قامت به نظر می رسید.
romangram.com | @romangram_com