#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_418


ـ داشتن دعوا می کردن و سر هم داد می زدن. ما ترسیده بودیم.

ـ کیا داشتند دعوا می کردن؟

ـ بابا و ... بابا و اون که ...

ـ مامانت.

" مامانت". مادر. مشت هر دو دستم را محکم به سینه اش زدم. او هیچ وقت برای من مادر نبود. "مادر! لعنتی".

سرم را بوسید و گفت:

ـ باشه عزیزم، آروم باش. چون با هم دعوا می کردن ترسیدید. تو و خواهرت؟

پلک هایم را با تمام قدرت به هم فشار دادم. قصد دور شدن از او را داشتم که اجازه نداد.

ـ کجا میری سارا؟

ـ می خوام برم، کار دارم. باید برم دفتر.

ـ هنوز خیلی زوده عزیزم. بخواب.

ـ باشه.

چشمانم را بستم و دوباره خیلی سریع خوابم برد.

چشمانم را باز کردم و به جای خالی علی رضا خیره شدم. ساعت از یازده گذشته بود. رفته بود. خیلی سریع آماده شدم. کارهای زیادی برای انجام دادن داشتم. دلم می خواست حرکت نرم و آهسته زیر پوست شکم کیانا را دوباره حس کنم. من باز هم آغوش علی رضا را می خواستم و آرامشی که تمام وجودم را در بر می گرفت. برای دیدن ستاره هایم، برای گذشتن این شش روز باقی مانده تا سفرم، بی تاب بودم و نمی دانستم چطور می توانم دوری از علی رضا را تحمل کنم. شماره ی "دوستم" را گرفتم.

ـ جانم عزیزم؟

نفسم را با صدا بیرون دادم. چقدر خوب بود که حضور داشت. صدای خوبی داشت. چرا هیچ وقت به این موضوع دقت نکرده بودم؟

گفتم:

ـ فقط می خواستم صدات رو بشنوم.

ـ به همین زودی دلت برام تنگ شد؟

romangram.com | @romangram_com