#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_417
ـ آره عزیزم.
بوسه ای روی پیشانی ام نشاند. چشمانم را بستم و خوابیدم.
خواب می دیدم. می دانستم خواب می بینم، ولی تمام وجودم می لرزید. دست ساره را محکم تر گرفتم و به چشمان سیاهش خیره شدم. نمی توانستم درست نفس بکشم. او هم نمی توانست درست نفس بکشد. همزمان با هم از پله ها بالا دویدیم. وارد اتاق شدیم. ساره در را بست. هنوز صدای فریادهایشان از طبقه ی پایین به گوش می رسید. به سمت کمد لباس ها رفتیم. من در کمد را باز کردم. ساره لباس ها را کنار زد. کنار هم روی زمین نشستیم و هر کدام یک لنگه از در کمد را بستیم. من لنگه ی چپ و ساره ی لنگه ی راست. همزمان پاهایمان را در آغوش گرفتیم و دست هایمان را روی گوش هایمان گرفتیم. هنوز صدایشان می آمد. سر هم داد می زدند، اما نمی توانستم کلماتی که بی انقطاع از دهانشان خارج می شد را تشخیص بدهم. ساره هم نمی توانست، می دانستم. صدای ناله های ساره را می شنیدم، من هم ناله می کردم. ناله می کردم، ناله می کردیم. کسی صدایم می زد، کسی بلند صدایم می زد. صدای ساره نبود، صدای یک مرد بود. کسی تکانم می داد. گرمای دست ساره نبود، گرمای آشنای دست علی رضا بود. علی رضا.
ـ بیدار شو عزیزم. سارا بیدار شو، داری خواب می بینی.
نفس عمیقی کشیدم. ساره می ترسید، من هم می ترسیدم. علی رضا این جا بود تا کمکم کند. چشمانم را تا آخرین درجه باز کردم. چهره ی تار علی رضا بعد از دو ثانیه صاف و شفاف شد. صدایم زد. با تمام قدرت دستانم را به دور گردنش حلقه کردم و خودم را به آغوشش بالا کشیدم. چند دقیقه بی وقفه در سکوت موها و کمرم را نوازش کرد. می دانستم چیزی که دیدم یک خواب بود، یک رویا. قرار نبود گذشته مرا بترساند، اما انگار اشتباه می کردم. ساره آن جا بود، کنار من. او هم ترسیده بود و ناله می کرد. من او را دیده بودم. هفده سال گذشته بود. چرا برگشته بودند؟
ـ خوبی عزیزم؟
به آرامی از میان آغوشش بیرون آمدم. روی تخت صاف نشستم. در اتاق خودم بودم. نگاهم برای لحظه ای خیلی کوتاه روی ستاره های کم نور دیوار اتاقم ثابت ماند. به پنجره باز اتاقم خیره شدم. باد ملایمی پرده ی نازک پشت پنجره را تکان می داد. به یاد حرکت نرم و آهسته ی بچه ای افتادم که درون شکم کیانا زنده بود. لرزیدم.
ـ سردته؟ می خوای پنجره رو ببندم؟
آسمان نیمه روشن بود. سرم را به علامت منفی تکان دادم و دوباره دراز کشیدم. کنارم دراز کشید. خودم را جمع کردم. دستش را دیدم که به سمتم می آید. اخم کردم و کمی خود را عقب کشیدم.
با مکث کوتاهی گفت:
ـ می خوای بیای بغلم؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم و دستانش به دور بدنم حلقه شد. کمی جا به جا شدم و سرم را روی شانه اش قرار دادم.
چشمانم را بستم و گفتم:
ـ خواب می دیدم.
ـ خیلی ناله می کردی.
ـ ترسیده بودم.
ـ می خوای تعریف کنی چرا می ترسیدی؟
قصد گرفتن لباسش را داشتم و مشت کردن دستانم، اما متوجه شدم چیزی به تن ندارد. انگشتان مشت شده ام را روی قفسه ی سینه اش گذاشتم.
گفتم:
romangram.com | @romangram_com