#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_416
"تکون می خوره؟" شوکه شدم! باور کردنی نبود. تکان می خورد! چنگال و ظرف را به دست علی رضا دادم و کمی خود را به سمت کیانا جلو کشیدم. به شکمش خیره شدم. چیزی پیدا نبود.
ـ چطوری تکون می خوره؟ نه، می تونم لمسش کنم؟
هنوز نگاهم به روی شکمش ثابت مانده بود و سعی داشتم دیدن کوچک ترین حرکت غیر معمولی را از دست ندهم.
کیانا با تاخیر آشکاری گفت:
ـ البته.
دستم را به سمت شکمش دراز کردم. دیدم. من لرزش دست خودم را دیدم. من می خواستم حرکت یک بچه را داخل شکم یک زن، کسی که قرار بود او را به دنیا بیاورد احساس کنم. نمی توانستم درست و منظم نفس بکشم. انگشتان کیانا به آرامی دور مچ دستم پیچیده شد. تمام وجودم از حرارت ناآشنای دست کیانا به لرزه افتاد. قبل از این که فرصتی برای عقب کشیدن دستم داشته باشم، کف دستم، روی شکمش قرار گرفت. دستم را خیلی سریع و محکم از میان انگشتانش بیرون کشیدم، اما من حرکت نرم و سریعی را زیر دستم احساس کرده بودم. سرم را به سمت علی رضا برگرداندم. با لبخند کم رنگی نگاهم می کرد. سرش را به علامت مثبت تکان داد. دوباره به شکم کیانا چشم دوختم و آرام کف دستم را روی همان قسمتی قرار دادم که کیانا چند لحظه ی قبل دستم را روی آن گذاشته بود. حسش می کردم. حرکتی نرم و آهسته. دهانم را باز کردم، می خواستم چیزی بگویم، اما نمی دانستم چه کلماتی می تواند آن حس عجیبی که در کف دستم احساس می کردم، را دقیق و کامل بیان کند. چیزی در وجودم در هم پیچید. تمام وجودم همزمان با لرزش بدن کیانا به لرزه افتاد. بعد از یک دقیقه، آن حرکت نرم و آهسته ای که زیر دستم احساس می کردم، متوقف شد. با اخم سرم را بالا گرفتم و به چهره ی خندان کیانا و چشمانش که قرمز و خیس به نظر می رسیدند، خیره شدم.
ـ پس چرا دیگه تکون نمی خوره؟
کیانا تنها به تکان دادن سر به علامت منفی بسنده کرد. دو ضربه ی آرام با انگشت اشاره ام به شکمش زدم. با تاخیر آشکاری دوباره توانستم آن حرکت نرم را احساس کنم.
کیانا با خنده گفت:
ـ دوست داره، مثل من.
سرم را بالا گرفتم و با دهانی باز به اشک هایی که از روی گونه های سرخ شده اش پایین می چکید، خیره ماندم. گریه می کرد. دستم را سریع عقب کشیدم. کیانا مرا دوست داشت. بچه اش هم مرا دوست داشت. سرم را به سمت علی رضا برگرداندم و همزمان حلقه شدن دست علی رضا را به دور کمرم احساس کردم. علی رضا لبخند زد. چیزی راه گلویم را بست. محمدرضا مجد، کیانا، بچه اش، علی رضا و شاید حامد مرا دوست داشتند. خودم را عقب کشیدم و بیشتر در آغوش علی رضا فرو رفتم. نمی توانستم درست نفس بکشم.
چند ضربه ی آرامی که به در ورودی خانه خورد را شنیدم. وحید را دیدم که با لبخند قدمی به داخل خانه برداشت. نگاهش اول متوجه من و علی رضا شد. ابروهایش بالا رفت و لبخندش عمیق تر شد، اما درست زمانی که نگاهش متوجه کیانا شد، اخم عمیقی خیلی سریع تمام صورتش را پر کرد. با گام هایی بلند و سریع جلو آمد و کنار کیانا زانو زد.
ـ چی شده؟ کیانا؟ چرا گریه می کنی؟ حرف بزن، درد داری؟
ـ نه، نه من خیلی خوبم.
چشمانم را بستم و دست علی رضا را سخت در میان انگشتانم گرفتم. سرم را به سمتش برگرداندم و نفس عمیقی کشیدم. تنها چیزی که از کلام وحید و کیانا می شنیدم، زمزمه ای آرام و نامفهوم بود. حلقه ی دستان علی رضا تنگ تر شد. سرم را کمی بالا گرفتم و چشمانم را باز کردم. سرش را پایین گرفته بود و به چشمانم خیره نگاه می کرد. نفس های آرام و یک نواختش به صورتم می خورد. لبخند می زد. چشمانش ستاره داشت. ستاره های رنگی و پر نور. من شیفته ستاره های چشمان قهوه ای اش بودم.
گفتم:
ـ خیلی خستم، خوابم میاد، میشه همین جا بغل تو بخوابم؟
romangram.com | @romangram_com