#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_415


ـ چی رو قبول نمی کنم؟

کیانا با لبخند گفت:

ـ این که بیای عروسی. مهدیس خیلی دوست داشت تو هم توی عروسیش باشی.

سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:

ـ بهش بگو کادوی عروسیش را به حسابش واریز کردم. به حساب من براشون گل بگیر.

ـ چرا خودت ...

ـ وای کیانا بسه، تمومش کن.

لبخند کم رنگی روی لبش نشست. من داشتم سرش داد می زدم و او لبخند می زد. چرا؟

ادامه دادم:

ـ وقتی خودت می دونی نمیام، چرا اصرار می کنی؟ برو دیگه، چرا منتظری؟

به سمت آشپزخانه رفتم. باید چیزی می خوردم. احساس گرسنگی می کردم. در یخچال را باز کردم.

ـ اگه دلت می خواد من هم باهات میام. خیلی زود برمی گردیم.

ظرف سالاد ماکارانی را بیرون آوردم و گفتم:

ـ نمی فهمم تو دیگه چرا اصرار می کنی؟ هیچ علاقه ای به شرکت توی عروسی و مهمونی رو ندارم. خستم و می خوام بخوابم، همین.

چنگالی را از داخل کشو برداشتم، به هال برگشتم. کیانا لبخند کم رنگی بر لب داشت و گونه هایش گلگون تر از چند لحظه ی قبل به نظر می رسید. در حالی روی مبل نشستم، که نگاهم به دست راست کیانا که روی شکم برجسته اش قرار گرفته، خیره مانده بود.

ـ سارا؟

علی رضا به آرامی در گوشم نامم را خواند، اما باعث نشد نگاهم را از دست کیانا و شکمش جدا کنم. یک موجود زنده، یک آدم، بچه ای شبیه به پارمیس، بچه ای که قرار بود مثل پارسا بزرگ شود و بزرگ شود. کیانا به آرامی جلو آمد و روی مبل تکی نشست.

آهسته و با دقت کمی روی مبل جا به جا شد و گفت:

ـ امروز حسابی شیطون شده. مرتب تکون می خوره.

romangram.com | @romangram_com