#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_414
ـ چرا جلوی این پسره مانتوت رو در آوردی؟
سرعت اتومبیل بیشتر شد. زن میانسال بود. می دانستم چشمان درشت و سیاه رنگ دارد، می دانستم لبانش همیشه سرخ است. به عقب چرخیدم. نگاهم از روی دسته گلی سرخ که روی صندلی عقب قرار داشت، گذشت. هر سه در پیاده رو ایستاده بودند. نزدیک هم، در کنار هم، درست مقابل در ساختمان دفتر مجله. اتومبیل وارد خیابان دیگری شد. هر سه از تیررس نگاهم دور شدند. صاف روی صندلی نشستم. "لعنتی، لعنتی، لعنتی". تمام انرژی که می خواستم در کنار علی رضا صرف کنم، ناگهان از وجودم دور شد. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم. صدای علی رضا را می شنیدم. چیزی می گفت. کلماتی که هیچ مفهومی برایم نداشتند.
بوی تلخ و آشنای عطر علی رضا، تمام مشامم را پر کرده بود. حضور دستانش را احساس می کردم. به دور بدنم حلقه شده بود. خیلی خسته بودم. آغوشش راحت بود. کمی تکان خوردم و سرم را روی سینه اش قرار دادم. چشم راستم را نیمه باز کردم و به دکمه های شفاف پیراهن مردانه ی آبی رنگش خیره شدم و دوباره چشم بستم. حرکت می کرد. با متوقف شدنش صدای موسیقی ملایمی در گوشم پیچید. به راحتی می توانستم احساس کنم داخل آسانسور هستیم. "لعنتی". روز اول، من داخل اتومبیل به خواب رفته بودم و او مرا در آغوشش گرفته بود. آغوشش، آغوشش آن روزها آشنا نبود. او مرا به داخل مطبش برده و روی صندلی دندان پزشکی خوابانده بود. چقدر راحت و بدون تفکر این موضوع را نادیده گرفته بودم. خسته بودم و دلم می خواست بخوابم، اما کوچک ترین حرکت و صدایی مرا هوشیارتر می کرد.
ـ طبقه ی پانزدهم.
با صدای تیز زن، هوشیارتر شدم، اما چیزی که کاملا مرا بیدار کرد، فریاد کیانا بود.
ـ چی شده؟ سارا؟ سارا جان؟
چشمانم را باز کردم و به چهره ی علی رضا خیره شدم. نگاهش پر اخمش به رو به رو بود.
ـ آروم باشید کیانا خانم، فقط خوابیده.
گفتم:
ـ من بیدارم، میشه من رو بذاری زمین؟
با لبخند به چشمانم خیره شد و با تاخیر آشکاری به آرامی پاهایم را روی زمین قرار داد. سر گیجه داشتم. علی رضا دستش را پشت شانه ام قرار داد. چند لحظه طول کشید تا با چشمان باز، صاف بایستم. برای چند لحظه محو چهره ی کیانا شدم. آرایش غلیظی در چهره اش به چشم می خورد. خصوصا چشمان درشتش خیلی زود جلب توجه می کرد. شال بنفش رنگ و نازکش روی شانه اش افتاده و موهای درست شده اش به خوبی پیدا بود. تغییر کرده بود، زیبا شده بود. نگاهم از روی مانتوی نیمه بلند و سیاه رنگش گذشت و روی دامن بنفش لباسش ثابت ماند. آن قدر بلند بود که حتی کفش هایش پیدا نباشد.
گفت:
ـ دارم با وحید میرم عروسی، عروسی مهدیس و شایان.
البته که به خاطر داشتم امشب عروسی مهدیس و شایان است. سرم را تکان دادم و از کنارش عبور کردم. در خانه باز بود. وارد شدم. مانتو و شالم را در می آوردم که صدای گفتگوی آرام کیانا و علی رضا را شنیدم.
ـ کیانا خانم می دونید که قبول نمی کنه.
ـ آره، ولی ... سارا این مدت خیلی عوض شده، شاید قبول کرد.
علی رضا آرام تر گفت:
ـ بعید می دونم، اون هنوز به ...
صاف ایستادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com