#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_413


با صدا خندید. دستش را به دور گردنم حلقه کرد و سرم را به سینه اش چسباند.

گفت:

ـ آخه من به تو چی بگم؟ من هم از دستت عصبانی بودم و تو به من خندیدی.

شانه بالا انداختم.

ادامه داد:

ـ اگه نمی خندیدی ممکن بود حسابی باهات دعوا کنم. فکر نکن فراموش کردم.

لبخند زدم. مرا کمی از خود دور کرد و به لبانم خیره شد.

با اخم و لبخند گفت:

ـ ببین داری خودت شروع می کنی. باز هم به من خندیدی؟

این بار آرام صورتش را نزدیک آورد و لبانم را نرم و نفسگیر بوسید. بوسه های کوتاه و بی وقفه. نفسم بند آمد. هم از بوسه هایش، هم به خاطر حس خوبی که تمام وجودم را پر کرد. اگر این حس عشق بود، من عاشق علی رضا بودم؛ اگر این حس عشق نبود، من نمی خواستم عاشق باشم، اما داشتن این حس را تا ابد برای خودم می خواستم.

به آرامی رهایم کرد. مچ دستم را گرفت و با هم از ساختمان خارج شدیم. سوار اتومبیلش شدم. "لعنتی". من دوربین های مدار بسته ی داخل راهرو و جلوی در را فراموش کرده بودم.

گفتم:

ـ به نظرت حامد با دیدن فیلم دوربین ها چه عکس العملی نشون میده؟

اتومبیل را روشن کرد و به سمتم چرخید. متوجه منظورم نشده بود که آن طور گیج و سردرگم نگاهم می کرد.

کمربندم را بستم و گفتم:

ـ حامد جلوی در و توی راهرو دوربین کار گذاشته.

چشمانش گرد شد. خنده ام گرفت.

ـ باید امروز وصیت نامم رو بنویسم. به نظرت میشه با این پسره مهرداد یه جوری کنار اومد تا چیزی به حامد نگه؟

شانه بالا انداختم. اتومبیل را به راه انداخت. دو زن و یک مرد را دیدم که از اتومبیل سیاه رنگی که مقابل در ساختمان دفتر پارک شده بود، پیاده شدند. مرد قامت بلندی داشت، کت و شلوار سیاه و پیراهن صورتی کم رنگی به تن داشت، می دانستم چشمان سبز رنگ دارد. موهای طلایی رنگش را پشت سر بسته بود. زنی که از صندلی جلو پیاده شده بود، مانتو و شالی به رنگ های نارنجی و سبز به تن داشت. نمی توانستم صورتش را ببینم، موهای زیتونی رنگش نیمی از چهره اش را که به سمت من قرار داشت پوشانده بود. نگاهم روی زنی که مشغول مرتب کردن روسری زرشکی رنگش بود، ثابت ماند.

romangram.com | @romangram_com