#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_412
رو به مهرداد گفت:
ـ شما کی هستید؟
مهرداد با مکث طولانی گفت:
ـ مهرداد شرافت هستم، به جای خانم حمیدی اومدم.
علی رضا اخم کرد و با تعجب گفت:
ـ خانم حمیدی؟!
مهرداد لبخند زد و گفت:
ـ مهدیس. ظاهرا این جا هیچ کس فامیلی دخترخاله ی من رو نمی دونه.
علی رضا تنها به تکان دادن سر اکتفا کرد. مانتویم را به تن کردم و قبل از این که فرصت کافی برای مرتب کردن شالم داشته باشم، بازویم را گرفت و به دنبال خودش کشید.
ـ معلوم هست چی کار می کنی؟
ـ خیلی از دستت عصبانیم، پس هیچی نگو.
لبخند زدم. چهره ی جدی و اخم آلودش، کمی خنده دار به نظر می رسید.
با صدای کاملا عصبی گفت:
ـ نخند.
از پله ها پایین می رفتیم. خنده ام شدت پیدا کرد. آخرین پله را به سرعت پایین رفت و به سمتم چرخید. با برخورد به سینه اش، متوقف شدم. قبل از این که بتوانم صاف سر جایم بایستم، لبانش روی لبانم فشرده شد. نفسم بند آمد. تمام وجودم به آتش کشیده شد. خیلی حس خوبی بود، خیلی. حرکات لبانش را با حس لامسه ام به خاطر نگه داشته بودم. سعی کردم همراهی اش کنم و همین او را به خنده انداخت. صورتم را میان دو دست گرفت و سرش را کمی عقب برد. حرکتم خیلی مسخره بود که می خندید؟ اخم کردم. به چشمانم خیره شد. هنوز صورتش خیلی نزدیک بود. آن قدر نزدیک که گرمای نفس هایش را احساس می کردم.
ـ به من می خندی؟
سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت:
ـ آره. ناراحت شدی؟
ـ آره.
romangram.com | @romangram_com