#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_411
گفتم:
ـ همیشه. خوبه که این جایی، همیشه این جا کنارم بمون.
چشمانم را بستم و دوباره به خواب رفتم. باز هم از خواب بیدار شدم با بوسه اش، بوسه ای که روی پیشانی ام نشاند. باز هم از خواب بیدار شدم با بوسه اش، بوسه ای که روی گونه ام نشاند. باز هم از خواب بیدار شدم با بوسه اش، بوسه ای که روی لبانم نشاند.
وقتی بی صدا موبایلم را از روی میز برداشتم و از اتاق بیرون رفتم، علی رضا هنوز خواب بود. نیمی از بالش را زیر سرش گذاشته بود و نیمی دیگر را در آغوش داشت. موهایش به هم ریخته بود و با وجود دهان نیمه بازش، می توانستم تشخیص بدهم که تبسمی محو بر لب دارد. مقابل آینه شالم را مرتب کردم و در را خیلی آرام بستم. کاش می شد چرخش زمین را احساس کرد. وارد آسانسور شدم و چشمانم را بستم. وقتی با اتومبیل از پارکینگ خارج می شدم، ساعت شش و سه دقیقه بود. با وجود علی رضا و آغوشش، انرژی زیادی را در وجودم احساس می کردم. روز سخت و پر کاری را پیش رو داشتم. لبخند زدم. دیروز با وجود تمام سختی و دردش، گذشته بود، امروز هم می گذشت.
ساعت هفت مهرداد با چشمانی خوابالود خیلی ناگهانی در را باز کرد، چهره ی متعجبش کمی خنده دار به نظر می رسید. امیدوار بودم بتوانم مثل مهدیس و کیانا به او هم اعتماد کنم.
عذرخواهی کرد و گفت:
ـ یه چیزی هست که بهتره در موردش خبر داشته باشید.
به چشمان بی ستاره اش خیره شدم. فقط امیدوار بودم خبر بدی نباشد. تحمل شنیدن هر چیزی را داشتم، ولی باید تحملم را برای چیزهای مهم زخیره می کردم.
گفت:
ـ وزیر دیشب معاون خودش رو رسما معرفی کرد، در مورد شما پرسیدن، ولی جوابی نداد، فقط توی دو تا روزنامه یه اشاره های خیلی کوچیک به شما شده.
سرم را تکان دادم و گفتم:
ـ یکی، دو ساعت دیگه از کاوه خبر بگیر که شکایت نامه ها رو آماده کرده یا نه. می تونی بری.
چند لحظه متعجب نگاهم کرد و بعد بی هیچ کلامی بیرون رفت. ظاهرا قرار بود همه چیز دوباره درست و طبق خواسته ام پیش برود.
مهدیس خیلی خوب در عرض یک روز مهرداد را با همه ی جزئیات کار در مجله و البته با من آشنا کرده بود. اگر چه بارها متوجه تماس هایش با مهدیس شده بودم، اما بر خلاف انتظارم، کار کردن با او خیلی هم سخت نبود. محکم تر از مهدیس و کیانا برخورد می کرد. دقیق بود و با اعتماد به نفسی که مرا به یاد پارسا و علی رضا می انداخت، با هر موضوعی مواجه می شد. در اوج کار و جدیت، خیلی ناگهانی و غیر منتظره شوخی می کرد. سعی می کردم با برخورد محکم او را متوجه موقعیت و جدی بودن مسئله کنم، ولی او با لبخند به چشمانم خیره می شد. خیلی زود متوجه شدم می توانم با اطمینان از انجام شدن درست یک کار، آن را به دستش بسپارم. ایده ها و پیشنهاداتی که برای انجام متفاوت کار می داد را، به سختی رد می کردم. اگر زمان دیگری این پیشنهادات و ایده ها را مطرح می کرد، با کمال میل در موردشان فکر می کردم، اما در زمان کمی که داشتم، آزمون و خطا کردن ریسک بزرگی بود.
صحبت های کوتاهم با علی رضا و پیغام هایی که گاه و بی گاه برایم می فرستاد، انرژی ام را مضاعف می کرد. خواست شام را به خانه یشان بروم، قبول نکردم. حامد ساعت پنج و دوازده دقیقه بود که دفتر مجله را ترک کرد. می دانستم در این مقطع زمانی، کارهایش سبک هستند، اما به خاطر کمک کردن به من تا آن ساعت در دفتر مانده است. حدود ساعت هشت هم مهرداد رفت. بعد از یک لیوان نسکافه ی بزرگ، دوباره پشت میزم نشستم و مشغول شدم.
پنجاه و نه ساعت را در دفتر گذراندم. حالا با آرامش بیشتری کار می کردم. خسته بودم، ولی می دانستم تا زمان رفتنم همه چیز درست و کامل خواهد بود. وقتی اخم و دعوا و داد و فریادهای حامد و اصرارهای کیانا نتوانست مرا برای استراحت کردن به خانه بفرستد، علی رضا به سراغم آمد. می دانست کارهای دفتر حسابی مشغولم کرده است، اما خبر نداشت پنجاه و نه ساعت را در اتاق کارم گذرانده ام. مشغول صحبت با مهرداد بودم که وارد شد. نگاهم بی اختیار به سمت اتاق حامد چرخید. دست به سینه ایستاده بود و با لبخندی پهن نگاهم می کرد. "لعنتی". ساعت بالای سرش شش بعد از ظهر را نشان می داد.
در یک قدمی ام ایستاد و گفت:
ـ می خوام بهت دست بزنم.
ابروهای مهرداد به طرز بامزه ای خیلی سریع بالا رفت و چشمانش گرد شد. انگشتانش به دور مچ دستم پیچیده شد. با قدرت به سمتش کشیده شدم. ایستادم و قبل از این که حرفی بزنم، با چنان اخمی به چشمانم خیره شد که واقعا نمی دانستم چه باید بگویم. مانتو و شالم را از روی صندلی برداشت و به سمتم پرت کرد. کیف و موبایلم را از روی میز برداشت.
romangram.com | @romangram_com